octobre 27, 2004

واریاسیونِِ ظهر بر دار

به احمد سینا


                                                                         برای چشم های من
                                                                          آنهمه ناخن زیاد بود 
از سنگ رضوان که روزها روی منجنیق مانده بود
و اندیشه کرده بود که مرگ همان خدا باید باشد..                        ( کتاب هفتاد سنگ قبر ص 73 )

به
 خواننده:
واریاسیون محصول نتوانستن است، ادامه ی آن است، ادامه ی آغازی است که می خواهد آغاز بماند. پایان خود را دیده استو چیزی ندیده است. پایان خود را حریق خود کرده است و در آن سوخته است.
او با دهان سوخته صورت خود را آغاز می کند. همیشه، آغاز را دهان سوخته می کند.وقتی که از نگفته ی چیزی می سوزد، یعنی که گفتن از نگفته می آموزد. یا از نگفتنی، وقتی نگفتنی می خواهد گفتنی بشود، و نمی شود. به دهان می آید، می سوزد. و دهان با او می سوزد. دهان در او، و او در ادامه ی خود می سوزد.
واریاسیون می خواهد شکل باشد، خود را شکل می خواهد. شکل ِخود را می خواهد، و خواستن همیشه توانستن نیست، چون آن چه که درشکل شعر می گذرد جز شکلِ شعر نیست.
پس واریاسیون می ماند، شکلِ خودش، محصول نتواستن.

           

          و)
و رقص کشته بر نظاره ی ظهر
ظهر هوا را
یک چکه می کند
به سینه ی دیوار

و ظهرخون خودش را
می خورد
با ریسمانی از ربط.

          ا)

افسون ظهر
ریخته با دیوار
و ربط را
آویخته با رقص ربط
در رقص آن چه می آویزد از ظهر
در نگاهِ
ظهری که نیست

رقص قتیل !

        ر)

با آن چه از نگاه در افسون ظهر می ریزد
چشمی است که بسته
در طلیعه ی زخم می ماند، می ماند
تا باز می شود روزی
و پخش می شود در داغ
وقتی که دار سینه ی دیوار را
جا می گذارد در زخم

       ی)

در عدل ظهر خورشید
جایی برای زخم کهنه
کهنگی زخم می شود
وقتی که رقص کشته سینه ی دیوار را
لبخند ِداغ می کند و
 ربط
گسیخته از رقص می شود.

در رقص باد
کی دار را به سینه ی دیوار می زند ؟

        ا)

ظهر ِبزرگ
عدل بزرگ ِظهر بود که دم بود،
که دم نبود، عدم بود
یک لحظه ی نیامده-رفته
کی بود که بود؟آن لحظه ای که بود؟ و که نبود؟
رونده بود، روا بود، آینده بود، آیا بود.
آیا بود؟ یا بود،
یا بود ؟

ظلمت از عدل ظهر می میرد
و عدل ظهر از ظهر، از تولد ظلمت.

       س)

روندگان شب، سایه خوارانِ آخر ِروز می آیند
جائی برای شب خالی کن
شب را خالی کن.
شبانه شانه هایش را باد
باد ِهوا می کند
و شانه هاش :شکل تازه ای از تاریکی!
طول طناب      مرز فضا
              مرز میان دو برج  دو فاصله
              مرز میان دو فصل
              مرز هواهای مرزگرفته
وقتی که رقص کشته
                     از نظاره ی ظهر
                     در شکل تازه ای از شب
                                     می آید

طول طناب !
باد است این که می گذرد از دار؟
و یا که دار می گذرد از باد؟                                                                                                     

       ی)

رقص طناب
ظهر هوا را میان همهمه ی معبر
یک تکه می کند

              به سینه ی دیوار
              با ریسمانی از ربط
              با ریسمانی از مرگ
              از مرز
              مرز فضا.
کجای فضا آغاز فضا است؟

 

       و)

سیمای کوه از حرف
جائی برای پای فراری است
که جا نمی گذارد از پایش جائی
وقتی که پچپچه در سیم ها
تیری متواری را
می برد

و حرف را عصب سنگ می کند
فهم من از کویر
جائی در انتظار  تقدیر می ماند
جائی برای تحویل حرف.
وقت فرار ، حرف
جائی برای پای فراری ست

 

ن)

کی از سکونِ سنگ از سنگ
جائی برای جای پای فراری
می سازد؟

    کيست پچپچه را از حرف
خالی می کند
که پژواک از سمت سیم ها
می آید
با سهمی از عصب؟ 

   
      
ظ)

سیمای کوه از معانی ِدرهم
درهم   می ماند
وقتی که جای پای فراری بر سنگ
سیمای سنگ را
پرچم   می کند
و در صدای صخره‌تيرها متواری می مانند.

      
       
ه)

صورت سنگ
وقتی سیاه نیست
جائی برای پای فراری است
آنجا که پچپچه ها بر جا
و تیرها در سیم ها متواری می مانند
جاهای  پاها و پچپچه ها را
با خود می برند
تا کوه سطح سنگ را
جائی برای پای فراری کند.
جائی برای اوج
جای فرود.

     
         
ر)

طول طناب   سطح طناب
سطح طناب    تعقیب طول
وقتی که طول
تعقیب ِطول می شود
و
می افتد.
بر سطح
و سطح می شود.

 
       
ب)

سطح جز شبیه خودش نیست
سطح تنها است
تنها است سطح
و جز شبیه خودش نیست.
جز با خودش
جز با تمام خودش نیست
تنها است سطح
و سطح، زندگیِ ِسطح، جز با خودش، جز با تمام خودش نیست
تنها است سطح
جز با خودش نمی خوابد سطح
جز با خودش نمی ماند سطح
و سطح مفرد است
                           (با آن که در خود جمع است) جمع ِتمام مفردهااست
یعنی که سطح، وقتی که زندگی را درخود دارد، و زنده درخود است، جمع است:

                                                                                           سطح ِجمع  
و سطح، سطح ِمفرد
در انفجارِِ ِسطح، جمع می شود
و سطح ِجمع جمع ِتمام مفردها است.

هر مفردی در انفجار خودش جمع می شود.

   
        
ر)

در سیم ها عصب سنگ
با یاد پاشنه
از سکون فراری حرفی را
از سنگ می کند
و می بَرد جائی
که جای پای دیگری عصب سنگ را
دوباره به سنگ می دهد.
و باز یاد پاشنه در سکون فراری،
                                             پژواک!

     
         
د)

تن قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی دارند
مثل هوا که در نوسان هوا

تن قتیل و تن ظهر هیئاتی هوائی را با هم بردند
وقتی میان باد
تاب ِطناب قامت بود
و قامت استقامت بود

     

        ا)

دریا و آسمان و زمین درشب
شبییتی دارند
تن قتیل منظره است
تن قتیل منظر است
منظر که ناپدید می شود پدید می شود

آنجا آنجا  بازآنجا  وبازآنجا   همیشه آنجا
                 با ریسمانی از ربط.

کجای فضا آغاز فضاست ؟

           
        
ر)

                                                                      یداله رویائی    1372و1379

 

 و یک اقتراح:
خواننده های شاعر، و یاشاعران خواننده ی این شعر، اگر بخواهند واریاسیون تازه ای از این واریاسیون بسازند و  آن را "محصول ِتوانستن ِ" خود کنند، و به عبارت دیگر، توانائی های خود را روی این تم به تجربه بگیرند و یا به رقابت، چرا که نه؟ (چه با دخالت در معماری قطعه و چه در متن آن) می توانند اثر خودشان را در این وبلاگ ارائه کنند.
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr octobre 27, 2004 8:58 PM || Balatarin
Comments

ظهر بزرگ عدم بود.رقص كشته و تن قتيل. سبك زيبايي داريد.

Posted by: akram mohammadi at novembre 5, 2004 7:40 PM

چه توان كرد؟

با تو پرگويي؛

بي تو هست كم گويي.

تو بدور نزديكي

ومن از آن دورم.
×
با تو حرف دارم

ای عزیز دور!

در شعله های سرخ داغ

ُلخت آتشین باغ

در سپیدی حریر زمهریر

در شکوفانی پرآب بهار

Posted by: Bejan Baran at novembre 5, 2004 12:38 AM

من با سفر از دل تو مي كردم...

Posted by: مينا at novembre 3, 2004 9:29 PM

وجودتان بارانی است بر این دشت خشک مجاز...

Posted by: سپینود at novembre 2, 2004 3:43 AM

" از تو سخن از به آرامي / از تو سخن از به تو گفتن / از تو سخن از به آزادي .../ ... من دوست دارم از تو شنيدن را ..." (يدالله رويايي)
وب سايت تان مبارك باشد آقاي رويايي. كارگاه شعر آدلايد (استراليا) يك وبلاگ دسته جمعي دارد كه من تا به حال دو شعر كارگاهي در آن گذاشته ام. اگر زحمت تان نيست، تشريف بياوريد يك نگاهي به كار بزرگترها و بنده بياندازيد. خيلي ممنون.

Posted by: Pejman Maghsoudi at novembre 1, 2004 1:13 PM

سلام

آقاجان سلام
من شاعر نيستم اما شاعران را دوست دارم
يعني از همون دسته ي غاوون ام
اما اين وارياسيون شما انگار نون نداشت !

اين شبى يت يا شبيت به تشديد ـ ى ـ هم از اون تركيب هاست !!!

در باب خط و صفحه و فضا هم هندسه ي شعر نه اقليدسيه نه نا اقليدسي و مفهوم سطح با صفحه و مساحت خلط شده !!!

و اين كه زمان و مكان بعدي از ابعاد وجودي (اگزيستانسيل) انسان/ واقعه اند حرف تازه اي نيست, ......

ببخشيد كه مثل حرف عوام شد از پچپچه بهتر بود

Posted by: فضول at novembre 1, 2004 9:58 AM

سلام خيلي خوش آمديد به جمع ملكوتيان . اين حصول توانستن را به شما تبريك مي گويم .زنده باشيد

Posted by: hamid at octobre 31, 2004 6:34 AM

و در آغاز كلمه بود و كلمه خدا بود ..... از پس طنين با طنين رفتم تا بدينجا رسيدم خوش سرابي ديدم ليك فرصتي اندك بود باقي ... لذت بردم ... آهنگ و نوايي مرا بدينجا كشاند كه خود نشاني بود براي ديدن جهاني ديگر .................وارياسيون عشق

Posted by: كيميا خاتون at octobre 30, 2004 2:10 PM

براي ي.ر

يد الله دريايي ام
گم شده سكان
درجات مكرري از موج
دزد رويايي ام.

Posted by: Alireza Nemati at octobre 30, 2004 2:02 PM

آغاز فضا همين‌جاست.
و چه رويايي‌ست اينجا

Posted by: Fetross at octobre 30, 2004 1:15 PM

...
آن مار
آن جانور معصوم
من بود
كز ميان شما گريخت و جلد گوهرين
سر ويرانه ها نهاد.
...
هنوز پس از بيست سال صداي شعرخواني شما از اتاق پدر من به گوش ميرسد كه از ضبط پخش مي شد.
چه آرزو هايي كه براي ملاقات و ديدار شما داشتم و ميسر نشد. حاليا، فرصت گرانباريست اين پنجره رو به دنيا- اينترنت-.
اميدوارم بعد از اين همه سال سنگ و صبوري ، از شما حرف و حديث و خبري دريافت كنم.
دستتان را صميمانه مي فشرم.


Posted by: shahrokh SETOUDEH FOUMANI at octobre 30, 2004 7:45 AM

سلام... ممنون و باز ممنون و ما که منتظر.

Posted by: مجتبا at octobre 29, 2004 12:15 PM

بر سر سطری از دوست: همان که شکل هوا از اوست و يا جزيره ای که دريا را تعريف می کند. نوشتم دريا:
دريا
هم بسته بود هم باز بود
در بود
يا بود

رويا بود

Posted by: هيچ at octobre 28, 2004 11:56 PM

چند بار خواندم و باز مثل هميشه به شعرهاي شما كه مي رسم بقول آقاي معروفي مي بينم كه جامانده ام . مي خوانم و باز و باز و باز و هر بار ربط كلمه اي با همان طنابها با ديگري مي آيد و ميرود. بازي با كلمه ها را خوب استاديد و شرم را خوب تر به رخ خواننده هاتان مي نشانيد. و از آن مهمتر ترغيب به خواندن مدام و انديشيدن را. در هر حال خوشحالم كه در بضاعت خود در مجاورت كه نه! زير سايه بزرگان ملكوتي هستم .

Posted by: Parnian at octobre 28, 2004 10:12 PM

چند بار خواندم و باز مثل هميشه به شعرهاي شما كه مي رسم بقول آقاي معروفي مي بينم كه جامانده ام . مي خوانم و باز و باز و باز و هر بار ربط كلمه اي با همان طنابها با ديگري مي آيد و ميرود. بازي با كلمه ها را خوب استاديد و شرم را خوب تر به رخ خواننده هاتان مي نشانيد. و از آن مهمتر ترغيب به خواندن مدام و انديشيدن را. در هر حال خوشحالم كه در بضاعت خود در مجاورت كه نه! زير سايه بزرگان ملكوتي هستم .

Posted by: Parnian at octobre 28, 2004 10:12 PM

سلام .

اينجا هم براي خودش ايستگاهي هست كه روهروان خسته در اين شبهاي

سرد و سردتر شونده مي نشينند به گرد هم . ".. رو در روي هم فنجاني چاي

داغ نوش مي كنند ..." ( جاي حسين پناهي چه خا لي است )


زنده باشيد .


منتظر يم . آقاي رويايي سردمان است . قهوه اي چايي كمي هم شعري ..

با درود .


Posted by: جواد_ق at octobre 28, 2004 10:00 PM

آقاي رويايی جان من نمی خواهم تعارفات معموله بکنم چون به آن نياز نداريد. بنابرين راست و حسينی خدمت شما معروض می شوم که خوب است وبلاگ را با روزنامه اشتباه نگيريد و از خودتان بنويسيد. ما شعرهای شما را زياد خوانده اييم و البته ناشيانه تقليد هم کرده می باشيم/می باشند. فلذا خوب است که اينجا سخنان تازه تری از شما بشنويم. مثلا اينکه اين شعرها را چه جور بايد "خواند"؟ می پسنديد؟ ممکن است جای ديگر گفته باشيد می دانم چون 40 سالی است شعر می گوييد. ولی اگر به ما نسل بيسوات هم کمک کنيد سر از اين اشعار درآوريم که راه دور نمی رود. می رود؟ ما منتظر می مانده همين جا نشسته می باشيم. -علی اکبر منتظری (شعردوست)

Posted by: Ali at octobre 28, 2004 8:09 PM

خوش آمديد آقای رويايی عزيز
بايد يداله رويايی بود تا در اين اقتراح نفس گير که امانی به واژه ها نداده ايد، کار به اقتحام نکشد.
بودن تان غنيمتی ست.
با مهر
پيام يزديان

Posted by: سلامی و کلامی at octobre 28, 2004 6:46 PM

سلام يدالله جان . به دهِ ما خوش آمدي . چقدر خوب است هنوز از تو خواندن و شكل ها را تازه كردن

Posted by: ياشار احد صارمي at octobre 28, 2004 6:35 PM

رسيدن به خير! خوش آمديد به حلقه ما. منتظريم كه بيشتر بنويسيد.

Posted by: Dariush at octobre 28, 2004 2:09 PM

سلام دوست عزيز جناب آقاي رويايي!
منزل نو مبارك، خوش آمديد به جمع پرده نشينان ملكوت
پاينده باشيد و پرتوان.

Posted by: واحه at octobre 28, 2004 7:33 AM
Post a comment









Remember personal info?