avril 25, 2005

ازدفتر "لبریخته های صبح پاریس"

 

 

                       

از دفتر « لبریخته ها ی صبح پاریس»

               

 

آسمان ِ خالی از پرنده

آسمان ِ بی پرنده

آسمان ِ بی پر از پرنده

آسمان ِ بی پر

آسمان ِ بی پرند

آسمان ِ بی

آسمان ِ با

آسمان ِ با ل

آسمان ِ خالی آسمان ِ خا ل

آسمان ِ یک پرنده

یک پرنده خا ل ِ آسمان

و تمام ِ آسمان ِ بی پرنده مثل یک پرنده خا ل ِ آسمان

خال ِ یک پرنده آسمان خیال ِ یک پرنده آسمان

یک پرنده درخیا ل ِ آسمان

یک پرنده یا ل ِ آسمان

آسمان خیال ِ یک پرنده

در خیا ل ِ یک پرنده آسمان

بی یک آسمان پرنده

با یک آسمان پرنده

آسمان ِ بی

آسمان ِ با

 

         پائیز 1369

 

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr avril 25, 2005 12:47 AM || Balatarin
Comments

Hello! Good website, check my at

Posted by: what is xanax at mars 11, 2008 4:46 PM

فداي تو شاعرم، رفيقم، فدای تو عزیزم
ر ویاجان، سلام. به دستور دیاناجانم-که هنوز،احتمالا به عادت کلامی، عمورویایی را از دورانِ چندسالگی ش(94 یعنی که حدودا 6 ساله؛ و چه پیر شدم، پس!- ) می داند-می شناسد؟- ...آره، به امر حضرتِ ایشان که امیرم، سرورم، عشقم و شعرترم که حالا 17 سال را ماه و روزهایی ست پشت سر پذاشته، امده ام به اقلیم اروپ، تاپا به پایش (خدا به داد برسد؟؟- یکی هم تعجب می گذارم!) به سفر بروم. دیگر، رویای نازنینم، اهل سفر نیستم. همان که یک کوله پشتی کافی ش بود تا زمین را از آنِ پاهای خود کند و نبضِ خاک را با پوستِ روحش حس کند- واقعا هم مهم نبود اگر که پا برهنه هم بر خاک خدا می خوابیدم تا بقول شاعر سویدی مگنوس ویلیام اولسون، ستونِ مهره هام، نبض و نفسِ زمین را احساس کند. اما آنروزهابلیطی که برای قطار می خریدم مخصوص18ساله ها بود !! و میشد با همان یک بلیط تمام سرحداتِ اروپای با یا بی ادعا را آلود. باز هم البته همان آدم بودم که در آشتی ای مخصوص با قاره ی نه غریبه نه آشنا (یعنی که همیشه گیر در این میانه ها) به تو هم رسیدم. یادت که نرفته: یکبار در فرانکفورت- و آدم وقتیدوست است چقدر مهم می شود؟ به خیالِ جماعت، لابد، مهم و غیرمهم، در لغتنامه ام یافت می شد. بار دوم هم که به مهمانیِ افشین بابازاده ی گرامم-کجاست بی معرفت که ایران هم که می آید وقتی رفته می فهمم آمده بود و رفته است- آمده بودم به ملکِ دارسی،اما همه می دانستیم که در اصل، محض روی ماهِ تو آمده ام. وچه خوش گذشت به آدمِ سی ساله، مثلا وقتی توانستم آدمهایی را که هاله ی افسانه ای ازشان گردِ سرم داشتم از دولتیِ سرِ تو و احترام شان به ات از نزدیک ببینم. و چه مهربان به نظرم آمدند زوج لطفی و وجدی. سلام گرم این بنده ی خدا نثارشان.
نمی دانم چرا باید کنار سایت بجای کامنت، درددلی بکنم که نه، طرحِ خاطره ای، که به هیچکس مربوط نیست؛ گرچه صحبت شماها-شدی شما؛ و نمیدانم چرا!؟- صحبتِ فردی دیگر نیست. معاصران کلاسیک شده، یا بقول ایرانی های امروزِ روز، با کلاس، البته در حرف من، یعنی جا گرفته در کلاس و قفسه ای از آنِ تاریخ ادبیات. والا تو که دیگر می دانی حرفِ من از رویا و کلاسیسیسم و مشابه آن در قابِ معمول جا نمی شود. اما گاه چنان گافی از یک اصطلاح در خلایقی سخت مدعی می بینی (حالا محض کدام حقوق بدردبخورتر از شعر، انگار بوسیده اندَش و الباقیِ قضایا) که مجبوریاز این توضیحات بنویسی محض همانها البت!! فعلا فدایت تا به وقتشبیشتر بنویسم و زحمتت بدهم؛ اینبار اما شاید بدرخورتر- با شعری، متنی، حرفی. خانه ی سهراب رحیمی هستم و دو هفته قصد سفر داریم پسین فردا و برگردم مینویسم. دوبارهف بواسطه ی جلساتِ فعال و زنده و کم ادعاتری که در ایران بواقع جوان هست باز شاعر شده ایم! مدتی سخت ترسیده بودم که نکند بقول تو از شعر افتاده باشم- حتی اگر از نوع بقول تو ترک و طغیان مقابلش، که انگار طبیعی باشد/ اما حالا می نویسم باز ،اما میلِ چاپ اصلا نیست. خب،شکر خدا اینترنت، مافیای نشر را به همریخته. ساتورتن را وقت کردی بخوان و از سر لطف راهنمایی کن. من به لطف تو دیگر عادت کرده ام. اینورهاها ادعا شعر را خفه کرده؛ ادعا، نه آنچه که تو به زیبایی جاه طلبیِ شعری اسم داده ای (طبق معمول هم بعد از تعریقف و نامگذاریهای تو همه وصاف!! می شوند و تیوری ساز). دلخوشی بدی نیست البته؛ انساندوستانه هم که نگاه کنیم می شود به بزرگان قوم نقد و تالیف حق داد که به ارایه ی چیزکی خوشحال باشند که تو دقیقا-و انگار شفاها گاه رهنما و در نوع خودش هم نیما- از اصلش گفته بودی. ولی خب، شرم، میگویند از قشنگ ترین حس های آدمی ست، در ردیف عذاب وجدان. وقتی دوباره اسلامپور را می خوانم می بینم چقدر از ابتکارات نحوی و تصرفات نحوی-زبانیِ مدعیان از اوست. از اسم دارترینشان که یکبار پرسیدم که چرا منبع الهام حرفهای امروز(با 136000درجه تغییر) را اعلام نمی کنی میدانی چه جواب فیودالی-دهاتی ای داد: هیچ میدانی اسلامپور از اولش با من بود؟؟!! با من! قبیله است دیگر. ولش بابا. گاه اشاره به این حرفها، بی ذوقی است. تو راداریم؛ چند تا حسابی دیگر هم. و جوانهاو میانسالهاییعجیب محترمِ شعر. دیگر غصه برای تبلیغاتچی های نام و نان؟ باز نان را می شد درک کرد. خدا را شکر که یکی از جوانها-یادم نمیآید کجا-تقلب یکی شان را گرفت که از الهی گرفته بود اما همچنان بی ذکر مأخذ. اینهمه نماند. خب دیگرف قربان تو سهراب. با سوادِ نم نمک جلورونده می شود ایمیل بکنی و تلفن هم که هست. موبایلکِ مجبورا ابتیاع شده ام: 0046 کد سوی و کد موبایل 0768 و شماره 820045 است. حالش را اگر داشتی. و اگر حوالی مدیترانه موبایل سوید جواب بدهد. می دهد احتمالا. من هم زنگ خواهم زد. از خانه سهراب زنگ زدیم ولی انگار شماره ی در اختیارِ ما درست. شاید باز هم عوض کرده ای. وبلاگ هم که اسم سایت قصه ی دوستی بود ولی چون دوتا داشت از یکی ش من برای شعر استفاده می کنم. به همت و سواد سهراب رحیمی عزیز کهاز خانه اش اینها را می نویسم، اسم فارسی سایت سهراب مازندرانی شده ولی سایت را که نوشتم یعنی وبلاگ را؛ تا کمی بیشتر یاد بگیرم و سایتش کنم بجای وبلاگ.
به معروفیِ عزیز هم خیلی سلام دارم. به خانم و بچه ها هم. فدای تو سهراب مازندرانی نيمه شب سپري شده 7 ژوییه بعنی لابد 8 ژوییه.
خیلی خوب کردی شعرهای قدیمت را آورده ای تا دست کم پایه گذار شعر تن و بقول خودت عرفان و معرفتِ تن خود را جا نزنند. آخر، از حقیقت شیرین تر که نیستشهرت؛ آنهم دروغی ش. خودِ آدم را راضی نمی کند چه رسد به دیگری که اصلا اهمیت خودت برای خودت(خودشان) را پیش شان نداری.

Posted by: sohrab mazandarani at juillet 7, 2005 11:58 PM

hi
i hope u very very good in all that ur life and just wanna say that you R the best of anyone till i saw
TNX & truly your's

Posted by: omid at juin 12, 2005 2:19 AM

با بي بي با چه قدر بابا هستي در زبان

Posted by: سعید at mai 11, 2005 4:47 PM

صاحب اصلی این سایت حضرت شیخ یداله خان رویایی دامغانی متخلّف به * رویا * می باشد. ایشان از شعرا و ادبا و هوشمندان و منتقدان و رساله نویسان و تئوری پردازان و مبارزان راه آزادی و حق و حرمت انسانی ( از زمره میرزا جهانگیر خان و عشقی و نیما خان ) می باشد . اشعار دلربای ایشان که گاهی به نام دلتنگی ها و گاهی دریایی ها و گاهی فقط لبریخته ها ظهور می کند از جمله مدرن ترین و از دید زیباشناسانه و هنری در زمره دلپذیرترین و به غایت ، بی نظیر ترین اشعار و سروده های زبان پارسی به شمار می روند. جناب استاد رویایی بر خلاف بسیاری از ادبا و فضلای معاصر و از کف رفته ، هرگز به دست بوسی حضرت و امیر و مقامی نرفته است و با همه دانش و هوش و ذکاوت خویش ، اسیر مقام و جاه و جلالی نشده است . بر خلاف اساتیدی مانند اسماعیل خویی و مهدی اخوان و شهریار و کسرایی هم آخر عمری به پرت و پلا گفتن و نشخوار کردن نیافتاده است . از همین روست که مثل فروغ و شاملو و نیما و گلستان و سپهری و ... از عزیزان و نور چشمان مردم ایران و تاریخ ادبیات و هنر جهان است . والسلام . سوسن

Posted by: سوسن at mai 2, 2005 1:13 PM

خيلي دوست دارم بدونم نويسنده ي اصلي اين سايت كيه؟؟!!!

Posted by: shabnam at mai 1, 2005 3:36 PM

چه تصويري... نفسم گرفت !

Posted by: dokhtare_jahannam at mai 1, 2005 12:49 PM

از تو سخن از به آزادي

Posted by: حامد شکوری at mai 1, 2005 10:12 AM

salam . lezat bordam va hamin....ba salame garme sorab ke be shiveye digari bato harf khahad zad va aknon lahzeash nist,

Posted by: hossein khalili at mai 1, 2005 9:09 AM

سلام و خسته نباشید
دستتون دردنکنه. عالی بود.مرسی

Posted by: neda at mai 1, 2005 7:50 AM

روياي بزرگ سلام درثاني قوس سقفهاي ما آنقدر كوچكندكه زيرش نمي تواني قد راست كني براي همين دعا مي كنم باران بيايدوزني توي اسمان دار قاليش را دوباره علم كند تا پرنده وقتي خسته شد به زمين برنگردد همانجا توي آسمان شاخه اي داشته باشد براي نشستن و خواندن... مي دانم كه زحمت است اما خوشحال مي شوم اگر سري به من كه نه به كلماتم بزنيد

Posted by: faryad at avril 30, 2005 9:51 PM

شعر شکستن دستور زبان است. لذا هر چه شعر به شکستن نزدیک شود و از کاربرد فعل پرهیز کند به کولاژسازی آوایي در قاب کلام بر بومي از واژه ها، که آرِش هاي خود را با ضربآهنگ معناي ازپیش نهاده شده در شعر نمی گیرد، فرا می روید. شعر یک نا-روایت است. پائیز 69 چه شعر رویایی از درهمآمیزی عناصر در این شعر آفریده است.

Posted by: کوروش برادری at avril 30, 2005 1:33 PM

سلام! اين شعر مي بردم تا آسمان...با/بي!

نفس ميدهد/مي گيرد هر بار مي خوانم!

Posted by: maryam zohdi at avril 28, 2005 1:52 PM

این که شما می فرمایید حرفی توش نیست
شنیدنش یه لذت دیگه داره

راستی اگه کسی از شما دوستای عزیز هم میتونه بهم کمک کنه خوشحال میشم ( توضيح قبلي)
منتظر ايميل شما و راهنماييتون هستم

Posted by: Pishi at avril 28, 2005 12:36 PM

شنيدن اين شعر با صداي شاعر روياييست!

Posted by: sefreshab at avril 27, 2005 10:04 PM

سلام استاد خسته نباشید . من هم مثل دوستمون تازه اینجا رو پیدا کردم
البته چند وقتی بو که دنبالش بودم ولی امروز موفق شدم
راستش یه در خواستی دارم ازتون ، البته اگه براتون امکان داره
مدتیه دنبال چند منبع هستم که بتونم داستان و شعرای اورتیک
یعنی به عبارتی نوشته هایی که ادبیات اورتیک داشته باشه، از توش پیدا کنم

شعر تن زبان زبان تن رو خوندم خیلی زیبا بود
داستان چشم از ژرژ باتای هم خوندم و چندتا دیگه

خوشحال میشم اگه ازتون جوابی داشته باشم (اگر براتون زحمت نیست که میدونم هست)

باز هم متشکر

Posted by: Pishi at avril 27, 2005 1:51 PM

جناب رويايي سلام.خواستم بگم مشكل فونت در مورد ميل حل شد.بازهم ممنونم و اميدوارم سرزنده تر از هميشه هاي اين دوره زمونه باشيد.

Posted by: رضا حيراني at avril 26, 2005 9:49 PM

شعرتان مثل فنجان‌هايي لب‌پريده بود كه با احتياط لب بر روي‌اش مي‌گذاريم تا جرش ندهد.اما بالاخره جر مي‌دهد.
لب‌پريده‌ها يا لبريخته‌ها؟...چقدر شعرهايتان مرا به ياد طنين پر اضطراب كلمات در قلم پيتر هاندكه مي‌اندازد.راستي جناب رويايي چرا نمايش‌نامه نمي‌نويسيد؟كلمات شما عجيب روح درام درشان دميده‌است.

Posted by: shamide at avril 25, 2005 9:23 PM

و تمام ِ آسمان ِ بی پرنده مثل یک پرنده خا ل ِ آسمان/خال ِ یک پرنده آسمان خیال ِ یک پرنده آسمان.... و من چفدر خالي مي شوم از اين تكه اش و خل ِ پر اي مي شوم از اين اش! و بدان سبب كه پيام قصه پيام قصه نويس ها نيست من ا چقدر اين تكه را دوست مي دارم و اين تكه چقدر من را دوست مي داشت اين! و اين باز مي گردد به مدت ها پيش! پس باز از آن جهت كه قصه ،قصه نويس نيست وخودش اش قصه ي پيام مي شود ، من كودك تان را - همين كه بالاي سرم آويزان است را -از تان دزديده ام و به آن تجاوز كردم تا فتح اش كنم و ديدم كه شد! پس آن ِ من است اينك و شاعر چقدر سخاوت دارد! مثل يك آسمان خل ِ خالي كه تلو تلو مي خورد بر كمر پرنده! آسمان دوست داشتني / رويا ي خيال يك پرنده/ روياي يال ِ آسمان! رويا كه دست اش مدام داخل مهره هاي پشت آسمان مي گردد و طلوع مي كند/ رويا! تصدقت / آرمان

Posted by: Arman at avril 25, 2005 7:35 PM

اين از آن شاهكارهاي شعر رويايي و شعر فارسي است.هر وقت كسي مي پرسد زبان چگونه به رقص مي آيد اين شعر را بايد خواند.

Posted by: khosro at avril 25, 2005 11:38 AM

به تو سلام مي كنم / تازه با وب لاگتون آشنا شدم.و حتما در فرصتي مناسب تمام مطالب رو با دقت مطالعه مي كنم. شاد باشيد و سرفراز

Posted by: ab_rang at avril 25, 2005 7:21 AM