janvier 14, 2007

یک قطره مرگ

عطری عمودی از یک مرد

وقتی که باز می‌گردد

یک قطره زن

در دام ِاستخوان می‌اندازد 

 

آنجا تن از کدام تفاوت

بالا می‌رود

که در حریم ِخواهش 

                    مرگ

                    ترسیم بهتری دارد ؟

(از شمارۀ 2 مجله "شعر دیگر"  1349)                  

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr janvier 14, 2007 4:33 PM || Balatarin
Comments

سلام آقاي رويايي
شما از سيد حسن حسيني شاعر معاصر مرحوم چيزي مي دونيد؟
عنوان پايان نامه من اين شخصه!!
من دانشجوي ارشد ادبيات هستم.مي خواستم لطف كنيد و كمكم كنيد.
با تشكر فراوان

Posted by: sahar at mai 6, 2008 12:19 AM

salam ostade man dost daram dobare no sham noshodan manade to kash bashi ta noshavam manade to omid bedidare shoma
ehsan.gr

Posted by: ehsan-mohsen at avril 21, 2007 10:41 PM

با خواندن این شعر گریه ام را درآوردید... نمی دانم... شاید ربطی نداشته باشد... اما آرام گرفتم... می روم که بخوابم.

Posted by: HooMan at avril 8, 2007 9:18 PM

سلام امیدوارم زنده باشی
شعر شما مخاطب خاص خودش را پیدا کرده و
تاثیر شما را بر ادبیات تبریک می گویم
بچه های بختیاری ...

Posted by: yaser at février 24, 2007 1:59 PM

سلام رويائي عزيز
ما دورادور باش م ا در ت ما س هستيم اما تماس برقرار نميشود آيا نمي شود
ياد شعر حجم به ياد

Posted by: kandooye chare iran at février 20, 2007 8:01 AM

استادما منتظر ((درجستجوي آن لغت تنهاييم))
كه تنهاييم.

كي؟

Posted by: ساداتي at janvier 23, 2007 10:00 AM

از آشنايي با اينجا خوشحالم. در حال خواندن نوشته هاي ديگر شما هستم.

Posted by: پديده at janvier 23, 2007 7:55 AM

قبول دارم. عادت كرده ايم بعضي اصطلاحات را غلط تلفظ كنيم. اما اين جواب مسئله نيست!
مي خواهم بدانم چه اتفاقي براي شعر ما افتاد. كاري را كه شروع شده بود و نياز به زمان داشت. با شتابي بچه گانه پيموديم و تا توانستيم راديكاليزه اش كرديم و بعد خورديم به كابوسي به اسم بحران مخاطب.
بعضي ها پشت همان ديوار گير كردند و بعضي جهتشان را عوض كردند. همه ي شاعر ها را مي گويم ( در اندازه هاي مختلف) خودم هم يكي شان. و البته شما به عنوان يكي از اولين ها.

Posted by: حسيني خواه at janvier 20, 2007 7:28 PM

دوستت دارم ودانم كه تويي دشمن جانم
ازچه بادشمن جانم شده ام دوست ندانم.

سيدمهدي ساداتي

Posted by: sadati at janvier 20, 2007 3:39 PM

در حريم مرگ
از دست مي رود خواهش
كه از زندگي برآمده

دست بي ترسيم مي ماند
در اتمام

ترسيم نشانه ي مرگ است؟؟؟

Posted by: mohsen at janvier 19, 2007 9:44 PM

صدای گام های تو را می شنوم
بر شکاف سرخ
....
و صدای سقوط را

Posted by: hossein zamen zarrabi at janvier 19, 2007 7:42 PM

برايم اين سوال هميشه مانده. قبلاَ بازي هاي زباني توي كار شما ديده مي شد ولي حالا نه چرا؟
راستي اين شعر خيلي... ولش كن.

- کار زبانی یا بازی زبانی ؟

Posted by: حسيني خواه at janvier 19, 2007 2:22 PM

مي درخشد
تركيب آوايي شعر حرف درش نيست. و مهم تر آن سوال بزرگ آن پرسش هميشه

Posted by: taher at janvier 18, 2007 11:26 PM

مي درخشد
تركيب آوايي شعر حرف درش نيست. و مهم تر آن سوال بزرگ آن پرسش هميشه

Posted by: taher at janvier 18, 2007 11:26 PM

سلام
امشب ماه به تماشایم آمده بود
شما هم می آیید؟

Posted by: مهتاب at janvier 18, 2007 6:29 PM

سلام آقاي روياي چيزي نمي توانم بگويم جز اين كه لذت بردم. اين مهم تره شايد.

Posted by: mehri jafari at janvier 18, 2007 6:27 AM

سلام دوست عزیز
با تعدادی شعر از کارنامه شعری 80 به این سو منتظر نظرات ارزشمند شما هستم
www.zoharab.blogfa.com

Posted by: مجید قبادیان سوادکوهی at janvier 17, 2007 11:43 PM

لابد من از وي ـ وي ترم!!! ( ایستگاه شانزدهم)
***
سياه بود حواسم … پريده گوشه ي شعر (پل بهشت)
***
از حاشيه تا متن … (1) ( هستش در نيستش)
***
سعي داشتم خط ها طوري راست كشيده شوند كه كسي چپ نگاه نكند! ( رو ب رو )
***
به روز شد!!!

einja.persianblog.com

Posted by: rajab bazrafshan at janvier 17, 2007 4:16 PM

رويايي عزيز، اين طبيعت شما راه گم كرده بود و ما اول امضا را ديديم كه متن را گم كرده بود، بعد متن را كه خوب نگاه كرديم دانستيم كه طبيعت يك لام از امضايش را گم كرده و در آخر هوس كرديم كه به شما يدالله نشان دهيم كه هم امضا و هم متن هرگز راه را گم نخواهند كرد.
به اميد ديدار طبيعت‌ها كه در متن‌ها جاي مي‌گيرنند.
http://royaee.malakut.org/archives/2006/12/post_54.html

Posted by: سياوش at janvier 17, 2007 1:52 PM

من تا حالا تلفيقي به اين وحشتناكي از سكس و مرگ نديده بودم يا مشكل از چشم هاي من است يا ندارد! وقتي مي گويم وحشت چيزي از ترس بر من مي نشيند چيزي ناموهوم چيزي كه مثل ترس نيست ترس است مثل آنچه عظيم است بايد به بالايش نگاه كرد !

Posted by: اوهام at janvier 16, 2007 5:50 PM

آقاي رويايي به طوركلي افق درلايه هاي ذهني شما چه مي كندوچگونه _
آنجارا بستري براي خويش كرده است؟

افق درذهن افقي نيست
وقتي عمود بركار مي شود
وكاررا عمود مي كند
وعمودِ كار افقي در ضلع روشن
و روشني، عمود
عمودي روشن ، در ذهن افق؛
افقي ذهني
در عمودِكار
در اين عمود^ كارِ افقي
كه ذهني از افق دارد
وقتي كار را روشن مي كند.


سيدمهدي ساداتي
از كلاله- گلستان

Posted by: سيد مهدي ساداتي at janvier 16, 2007 5:25 PM

(و اشتباه ما سكوت بود
كه فرياد مي كشيد
از انتهاي سرخ شريان
و لكنت خواهش تصوير
در هزار توي اينه ها .)
سلام
موفق و سربلند باش !


Posted by: hamed at janvier 16, 2007 9:22 AM

رويايي جان همه ما بايد بريم بميريم من دارم اين كارو ميكنم...شما هم زود تر شروع كنيد...

Posted by: ایوب at janvier 16, 2007 7:32 AM

رويايي جان همه ما بايد بريم بميريم من دارم اين كارو ميكنم...شما هم زود تر شروع كنيد...

Posted by: ایوب at janvier 16, 2007 7:32 AM

سلام
عطری عمودی از یک مرد؟

Posted by: مهتاب at janvier 15, 2007 10:09 PM

من اين شعر را آنوقت ها در فصلنامه ى جنگ اصفهان خوانده بودم با يك شعر ديگري از شما كه آنهم اروتيك بود
ارادتمند قديمي
اقبال

- شمارۀ مجله یا سال انتشار آنرا میدانید؟ خوشحال میشوم . رویائی

Posted by: Eghbal at janvier 15, 2007 7:17 PM

سلام ..من شما هستم ...به روزم ومنتظر نظرتان ...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at janvier 15, 2007 6:17 PM

سلام
افتادن برخاستن است برخاستن افتادن .من در من است ...من در مني ...مني درمن ...من در او ..تو درمن ...من درمن مني من ...من در من من من ....من در خواهش من ....قطره قطره قطره من ...من...من در دست هاي پدرم مي چرخيد م بي اراده ي من ومادرم.كه براي من گريه مي كرد....شرمنده

Posted by: حسین دیلم کتولی at janvier 15, 2007 4:56 AM

دست
بالای دست من نزنید لطفا
آب از سر دست های من گذشته
این کارد هم
آرامتر هم اگر برود
از شانه بر نمی گردد
از شانه های خودم
آب می ریزم پشت سرت
حالا شما
هی دست دست می کنید
... بزنید یا
- بروتوس تو هم ؟
این شانه ها که از ترس خیس نشده
.
.
اميدي به من هست استاد؟

Posted by: amirbahram at janvier 15, 2007 4:48 AM

سلام رویایی عزیز!

صبح ما در وقت شما بخیر !

آیا متن دوم من به شما نرسیده است ، یا آن را ننوشته خواستی ؟

با احترام ؛ کیوان قنبری

Posted by: کیوان قنبری at janvier 15, 2007 4:24 AM

سلام ! رویایی عزیز !

از خواب بلندم کردی تا این رو برات بنویسم . تا من رو به عمق بیداری ببری .

یدالله ! رویایی ! رویا !

کجا بودی ؟ کِی بودی ؟ کی بودی ؟ وقتی این رو می نوشتی ؛ اینها رو می نوشتی ... :

ای زایر ، ای درختِ مهاجر !
با آنچه بی دلیل از چشمت می ریزد
معنای من از من بر می خیزد
من خاکم و خاک
جایی جز لبِ آب نیست
ای جاری ، ای مهاجر !
بر لبِ آب
جز لبِ خاک نیست
...
.
قربانت ؛ کیوان

Posted by: کیوان قنبری at janvier 14, 2007 9:40 PM

در نوع خودش الیتریشن « ع » در سطر اول عالی است ... در حد کاتاستروفی است بند اول کار به لحاظ معناشناسی ... من شیوه ی پرسشی بند دوم را به مجانبت با آرکاییسم شعر مدرن ربط می دهم و ( پوزش من ) ... پیپ قرمز

Posted by: پیپ قرمز at janvier 14, 2007 8:52 PM

salam khob engar man avalin nafaram ba eftekhar albateetefaghi umadam inja weblog gardi mkardam mvafagh bashidi

Posted by: mitttra at janvier 14, 2007 7:04 PM

با شرم ِ خودبین
تعقیب در دو سمت ِ مُسَلّم
از محال گذشت
آن زن که از من می آمد
و کجا می رفت .
مُضمَر چه وقت را
در ذهن ِ نسیان
معنای دیگر کرد ؟
دیگر کُنَد .
...

سلام ! رویایی عزیز !
هرچه خواستم بر شعرت چیزی بنویسم ، نتوانستم .
جز این شعر که قبل تر هم برایت خوانده بودم .

با احترام ؛ کیوان قنبری

Posted by: کیوان قنبری at janvier 14, 2007 5:41 PM

۱۳۸۵/۹/۳
م.پ

Posted by: گرگ صابونی at janvier 14, 2007 5:00 PM

...


او

از کنارم رد می شود

به دیوار می خورد

به دریا می ریزد

دریا به مرگ

در دام است

از عمق بالا می آید

بالا می آورد

گوشت می کنند از استخوان اش

همچنان آواز می خواند

به کف می رسد
به انتها

بالا می آید

بالا می آورد

دست ها را در دریا می شوید

در تور می پیچد

هر دو دست را

" این بار بالا نمی آیم"

" دیگر بالا نمی آورم."

Posted by: گرگ صابونی at janvier 14, 2007 4:53 PM