juillet 15, 2007

روزهای ورطه

تا پنجره می افتد از دیوارش تنها

بی حوصله بر کفِ کوچه

انگار کفِ کوچه فرو می افتد در

                                 گودال

 

انگار کف از حوصله می افتد

در کوچه دوباره با دیوارش تنها

و پنجره درحوصلۀ گودال .

                                       

                     پاریس

                    15 ژوئیه 2007

               24 تیر   1386

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr juillet 15, 2007 10:35 AM || Balatarin
Comments


سلام/ شبيه رويا است /در اين دنياي مجازي/استاد عزيز رويايي/

شعر زير تقديم دوري هايت...

باد هاي موسمي
خواب ledها را آشفته مي كنند
پروانه هاي فلزي برويد روي ميلگردهاي آجدار تخم بگذاريد
سيصد هزار سال بعد بميريد
حتي گاندي هم به بهشت نمي رود.

Posted by: صمد at novembre 9, 2007 6:52 PM


سلام استاد عزيز...جناب رويايي.......رفتم كه برم ....اما ديدم اين شعر بدطوري گير داده به درك و بازتابم در جوار جهان هستي پديده ها........و خب اينو هم ميدونم كه ماموريت دادن به كلمه و ارسال آن به محضر استاد كلام و ماوراي كلام شايد نشان بلاهت باشد....اگه هم باشه بلاهتي مستانه است از جذبه ي هلاك عقل به وقت انديشيدن......پس بازم تقديم ميكنم به : رويايي
.............................................

حلقه هاي مدام


همه چيز درخود حلقه ي كامل مي شود
لحظه روز
ماه و سال

خيلي ها آمدند
بسياري رفتند

و آنها هم در آمدن
و آنها هم در رفتن
حلقه ي دنيايي خود را كامل كردند

و برگي كه مي افتاد از حركت مدار حلقه هاي بسيار
حلقه ي دنيايي اش را
كامل كردو
در حركت مدار حلقه هاي ديگر
افتاد

اما سنگ
سنگ پشتي صبور است
و در مدار اين حلقه
چه پرتاب هايي كه خواب مي بيند

و كهكشاني ذره ذره
به دريا مي افتد

و دريا
در پشت هوا
شكل باراني هميشه است

در اين حلقه هاي مدام
اشيا’ نامي ندارند .
.......................................
با سپاس هرچه بيشتر.............استاد ...تمنا دارم كه نظر خودتونو براي راهنمايي هر بيشتر....( كه هم نظر شما برام اهميت داره و هم راهنمايي كه ميكنيد به ان احتياج دارم) لطفا بي هيچ ملاحظه اي چند شعر كه قبلا فرستادم (سال گذشته ) و اين كار ها را نقد و انچه لازمه دانستن است راهنمايي فرمايي. هميشه شاد باشن

Posted by: جمشید لالی at septembre 3, 2007 1:08 PM


سلام ! استاد عزيز...شايد منو يادت باشه و شايدم منو فراموش كردي ؟
تقصير تو نيست . اين منم كه هر لحظه در واژه ها جابجا ميشوم .

به اداي احترام اين مسوده ها را تقديم ميكنم به روياگر واژه ها : يدالله رويايي


1
وقتي كه مردم

در كلمه مي ميرم

نه در مناسك .


...................

2

من از بيراهه ي راه ها
راه راه را جستم


و راه در من بود
كه مي تراويد
بر پوست وحشي خاك


و جسم هاي ديگر
حيوان هاي همين مرتع
و ذگرگويان همين طاق هاي بيراهه ها.


همه از راه مي گفتند
و از بيراهه مي رفتند.

...........................

3

از حاشيه ي پلك باز مدام تو
بر خاستن پلك تماشاي من است

تو
بها ر تماشايي .

و پلك من
دهان حيرت يك كودك


مي دانم
كه مي غلتم
درانتهاي اين گشت
از بال تماشا


آه
به تماشا نشستن خود را
در پلك تو به تماشا نشستن
همه رفتار بي تابيم .

..........................

4

و در مجموعه ي ( لبريخته ها) شعر 108 صحفه ي 118 كتاب .....من در جذبه و پژواك آن شعر آنرا اينگونه باز نويسي كردم . با پوزش

بيشه هاي شبانه

راه گنبد را از آغاز
بد آغاز كردند

و گنبد ماند در سر آغاز راهي كه به بي سويي مي رفت

و را ه نخست
ماواي خود گم كرد
و گنبد گم شد در ابتداي بيراهه .


گم شدند راه و روندگان گمراه
از حوالي گنبد مينا .

..................
5

ديگر اگر هزار سال
كتاب گشوده ي اين دنيا
ورق بخورد
به بيرون نمي ريزم

چون ساعتي اخترين
چه در خود ساكن باشم
چه در متن اين واژه يا آن واژه
رخديسم را از برابر افقها
بر نمي دارم

و مي گذارم پرده ها همچنان گشوده بمانند

در شكل هاي هندسي ايام
جا بجا مي شوم
و فريادم را در دهان واژه ها مي گذارم

و نقطه هاي زير و بالاي حرفها
داندانهاي پراكنده ي من است

نمي توانم سپيدتر از اين
مقابل سياهي به ايستم

و اين صحفه ي سپيد
كه در سطر سطر آن ساكنم
مقابل باد مگير

و من كه نمي خواستم در باد
پراكنده شوم

و مي گذارم پرده ها همچنان گشوده بمانند .

........................................
6

بشر
از معركه ي اشيا’ گذشت
و به كلمه رسيد


كلمه
آن همه و
هيچ .
.............................
7

( و سه شعر پيوسته)

1

اهل آن خانه هرگز نفهميدند
و هنوز هم نمي فهمند


هنگام كه يكي از آنها
اين نقاشي را كشيد
ابتدا خود, و سپس ديگري
از اهل همان خانه
در قاب نقاشي گم شدند

من اين نقاشي را
نه خريدم نه سفارش دادم


هنگام كه نقاش آن به يكباره نا پيدا شد
هيچكس تمناي نگهداشتنش را نداشت

يك نقاشي بود و هزار بهانه .

همه اهل يك خانه بودند
پيش از كودكي و بعد از آن

يك درخت با شاخه هاي بسيار
و ميوه هاي گونه گون شگفت انگيز

و آسمان از جايش تكان نخورده بود
همان آسمان قديم با سالها ي نو

دست به دست شدن اين نقاشي
حبس در صندوق ها
و پشت ورو شده در انباري ها
اشيا’ هم چه سرگذشتي دارند
اگر دست ساز آدمي باشند
خصوصا آدمي كه به يكباره غيب شود
آري , غيب شود!
در شايعه ها
در تراكم رويدا هاي عصر
و در جايي كه ترس
ميخش را كوبيده باشد

آنهايي كه خود را به فراموشي زدند
: يعني ما , اين نقاشي را , نه ! نمي شناسيم !
الالخصوص اين تابلويش را: دو گل رز سرخ
كه عاشقانه تكيه دادن به هم .

2
حالا پراكنده اند
مثل برگهاي درختي
در توفان

اهل همان خانه را مي گويم

چند تايي در آسمان
و باقي
دمب گاو كور زندگي را گرفته اند
و مي پلكند
از خانه اي به خانه اي
و از دياري به دياري

بعضيا فراموشي را كلاه كرده اند
و آن ديگران , دو ديده ي منتظرند , منتظر
به راههاي روزگار و
به راههاي آسمان .
...............................
3
در خانه ام , اكنون
يك نقاشي دارم
با پنج قاب
چار قاب از فصول و
پنجمين قاب , آسمان

فص به فصل آن را جا به جا ميكنم

گلهاي اين نقاشي
نه پژمرده مي شوند
نه اندوهگين

ما , با هم حرف مي زنيم
از آنچه ديگران به هم نمي گويند

اين دو رز سرخ عاشق
نه مي خوابند
نه وقت هدر مي دهند

دوستاني هستيم بي بديل
دل داده به يك رويا’
به يك آواز .
....................................
با سپاس و احترام

Posted by: جمشید لالی at septembre 3, 2007 8:32 AM

و چقدر دل آدم تنگ است
وقتي منظره ي هميشگي اش
كوچه اي باشد
با ديوار هاي تنها
كفي بي حوصله
و پنجرهاي اسير در حوصله ي گودال!

Posted by: سبا at septembre 2, 2007 1:31 AM

kheili ziba bood in sher. mazerat mikham ke ba alphabet e farsi neminevisam. sare kar hastam font e farsi nadaram. be weblog e man sar bezanid. khoshhal misham nazaretoon ro rooye neveshte haam bedoonam. merc

Posted by: Laleh Koohi at juillet 27, 2007 7:27 PM

سلام
و ديوانه دل باز آويز كوچه كه به هر روزش گودال مي كند و مي آويزد به پنجره
گودال هر روزش را . هر روز گودالش را.
احساس شيرين خواندن جمله به جمله ...واقعا زيبا ست متن هايتان ...نه تنها شهد شعر ...من روزها به عنوان كتاب هلاك عقل به وقت انديشيدن فكر كردم. هلاك شدم از بس كه اين عنوان...زيباست.
ي. رهايي

Posted by: Yashar at juillet 24, 2007 10:11 PM

تقديم به رويايي عزيز


در اضطرابِ«بودن"

تنها به سكوت مي انديشم

سكوت ساعت سرخ

آن گاه كه جمّازه هاي مرگ

طنين افكن گوش هاي خفته مي شوند

در اضطرابِ"بودن"

بي تاب دست هاي گم شده اي است

روح من

Posted by: yadolla sahne at juillet 22, 2007 6:08 PM

سلام به رويايي عزيز
هفتاد سنگ قبر كنون هفتصد سنگ گور شده است .
با يك شعر يك مقاله يك نمايش نامه و يك گذرگاه بروز هستم

Posted by: مسعود کبگانیان at juillet 22, 2007 11:00 AM

سلام
لذت بردم.
به كافه ي ما دعوتيد
در دومين شماره نشريه اينترنتي كافه داستان بخوانيد
چيزي شبيه سرمقاله
آموزش نويسندگي در ده دقيقه (100% تضميني
نويسندگان جهان/جوزف اديسون
انتظار/شعر/ريچارد براتيگان
شركا/داستان كوتاه/ريچارد براتيگان
دوازه قدم تا درخت توت/داستان کوتاه
شايد تو او باشي/ داستان كوتاه
نوشابه,سيب زميني,سالاد؟/داستان کوتاه
هواپيما/داستان کوتاه

Posted by: كافه داستان at juillet 21, 2007 10:43 AM

رويا
تصوير رويا يي ات
مرا از مرز بين رويا و هر آن چه اسمش واقعييت است به شك مي برد
و چه نيكوتر از شك
اگر آرامشي هست...زنده باشي

Posted by: شهريار شهامت at juillet 20, 2007 12:33 PM


با سلام خدمت جناب رویایی عزیز
خواندم و لذت بردم
با اجازه لینک شما را هم برداشتم
ارادتمند شما
علی ابدالی

Posted by: علی ابدالی at juillet 19, 2007 4:04 AM

سلام...
حكايت جالبي بود از افتادن...

خوشحال مي شوم به وبلاگ من هم نگاهي بيندازيد.
پيروز و شادكام باشيد.

Posted by: محمدرضا روستا خانوانه at juillet 18, 2007 10:55 PM

سلام جناب رویایی عزیز ! / با دو خبر و شعری به روزم و منتظرتان ..../ در پناه دریا دریایی !

Posted by: میثم ریاحی at juillet 18, 2007 12:42 PM

سلام. روي كارهاتان تامل كرده ام متني هم نوشته ام كه مترصد فرصتي هستم تا منتشرش كنم. در آن متن ننوشته ام كه شعرهاي شما شعر من نيست اما از فرم شعرهاي شما لذت مي برم .اما همين جا مي گويم كه نظرات شما برايم خيلي جالب است.

جدید ترین اظهار نظر باباچاهی : سپانلو لباس پدربزگ ها را به تن شعرش می کند

Posted by: مزدک at juillet 17, 2007 9:28 PM

باز بدين دست زده ست طاغي ايام ما ساقي يك خط "لا"باقي خط خدا

"باري"و اين بند ما بازيٍ اين ذهن ما بازي و بازيگري باري و باري سرا

سلام آقاي رويايي؛سوال و بعد فرار،يك كار راحت؛پرسش از پرستش،يك كار راحت تر؛پريدن از روي واژه و قدم گذاشتن روي چيزي شبيه معني،همين است،بله خودشه.
تا جايي كه "كامنتس"ها را ديده ام،"هيچ كس" سعي نكرده از شما سوالي خارج از موضوع و به سبك خبرنگاران بپرسد ،شايد چون"همه"راه ديگري را بلدند يا سوالي ندارند يا "نظرات"را جاي سوال پرسيدن نمي دانند ،يا هر چيز ديگري ؛،نمي دانم چرا دليلش را نميدانم و نمي خواهم بدانم _اما هر چقدر كه احمقانه باشد يا نباشد نمي دانم حالا كه هيچ دسترسي مستقيمي به "همه"ي كتاب هايتان ندارم،در حالي كه مي توانم مستقيم از خودتان بپرسم_والبته انتظار جواب مستقيم ندارم_چرا نپرسم و ننويسم؟بهرحال جواب دادن يا ندادن دست شماست.
صاف و پوست كنده مي خواهم "فيلسوف"يت شما را در حجم اينچنين دايره هايي با چشمان خودم بشنوم؛در اين معدود "چرا"هاي شايد قابل پرسش از رويا:
«چرا هر چه معيارها و روياها و رويايي هايمان فراتر و پيرتر "مي روند"،"پرستني"ها و "بت"هامان فرو تر و فرسوده تر "مي شوند"»؟

Posted by: هارتلي at juillet 17, 2007 3:47 PM

سلام

زيبا بود


منم كتاب هاي شما رو زياد خوندم

حتي حاشيه ها تونو

زياد به حاشيه پرداختين

اما هميشه قدرتمند بودين

شعرهاي شما

از جنس ديگه اي هست

من رو هم به عنوان مخاطب ارضا مي كنه

اميدوارم هميشه موفق باشين

و در آسمان ادبيات بدرخشيد

Posted by: ali hajianzadeh at juillet 17, 2007 11:52 AM

سلام ...شایدچشم هایم لوچ اند یا اینکه دیوار ها ارتفاع را نمی دانند من پله به پلهپایین می روم از کلمات مثل کسی که بالا می رودمبان دوابرو باید آبرو را حفظ کرد والا همه چیز بذ خوانده می شود کمی دقت در راه رفتن می خواهد باور نمی کنی کلمات هم شمرده گی می خواهد...اگر مولا نا می روددیگر صدای راه رفتن زغنی چون من به چه کار می آید ...کاش کور باشم اما لوچ نباشم....ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at juillet 17, 2007 12:31 AM

کتاب "از سکوی سرخ" را صدبار خوانده ام گاه بی گاه. سواد دار شدن از این کتاب برنمی آید؛ اما سال ها کتاب بالینی بود رویا.
حرف های کتاب، پراست از لحظه های خوب ِ تلخی که این شعر داشت ...
ارادت بسیار و همیشه-حسین

Posted by: حسین نوروزی at juillet 15, 2007 8:50 PM