novembre 3, 2007

واریاسیون ظهر بر دار (۱۴) *

حسین خلیلی

چوبۀ خالی

 دستِ خالی
کشیده ی ناخن به کوه
امید را  تحمل ِ تیشه
بر دار می کند 

 دست ِ چوبه   برسر
که ریشه هاش می دود
بر پشت
بر تن
و کاری از
ناخن های مویه نمی آید

 قلبی که در شکنجۀ خون پوسید
مشق مکاشفه در گلو بود
محافظان ِ حافظه از شک
وقتی که می گریختند
تو در پیرهن آبی
پرنده می شدی
                     بلند
                             دور
                                     -  آن ِ عبور! -

 آن ِ عبور
ابروی ثانیه در ظهر پیچید
و یال های مادیان پریشانم کرد
صداهای درهم  آمدند و
تو با من نبوده ای 

از آنهمه  صبحانه ای متلاشی ماند
- ثانیه ای حل شده در تو -
و تو در ازدحام ِخواب
صدائی نشنیدی 

ما
دروغ ِ یک نفر بودیم
حلقوم حادثه ای  تسلیم ِ تیغ
و حکایت ِ تن
با مرگی دوباره   با من بود
که تکه تکه ام می کرد . 

 * برای سابقه نگاه کنید به پست ۲۷ اکتبر ۲۰۰۴  و واریاسیون های بعدِ آن .

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr novembre 3, 2007 12:30 AM || Balatarin
Comments

با
سلام امیدوارم سری هم به من بزنید.
زبانتان هم فرق کرده در شعر
به نظر من بهتر شده

Posted by: alisaravi at décembre 16, 2008 10:14 AM

با
سلام امیدوارم سری هم به من بزنید.
زبانتان هم فرق کرده در شعر
به نظر من بهتر شده

Posted by: alisaravi at décembre 16, 2008 10:12 AM

هر چه كشف مي كنم
دست تو
در آن نهان است

Posted by: sh at décembre 3, 2007 9:49 PM

سلام /
تو همچنان نگران جاي كلمات باش!/
سياه پوست نيستم
سرخ پوست نيستم/
............................اما قسم ميخورم كه پوست سوخته اي دارم/
//////تند تند ميدوم تادنبالم كني.....................
.............در را نميبندم چشم براهم.

Posted by: صمد at décembre 3, 2007 6:12 PM

زنگ در بيخ گوشمان
اف اف مزاحم
صبحانه چيدمان عشق و اميد بود
و دلهايمان صابون خورده از غفلت يك حادثه
پشت در را مي گويم و يك آرمان زيادي و شايد مزاحم
ركيك مي گفتند و لگد مي زدند بر ميز و ميوه ها
صبح تلخ مي شد از زهرهلاهل لابد
تو بگو دستكم دلم آرام بگيرد در زلال چهره ات در اين غروب بد هنگام
افسوس كه دار مكافات نبود

تو در من ترانه مي شدي زمزمه اي غريب كه دور مي زد
مرا
كلاغ ها را
و زمين كه مي خواست ماتمكده هر دويمان باشد لابد
چريكه باران تنبور غمگين در سرايش يك مرگ ريخته در سرنوشت تو
بنشين همنشين ساليان عشق و اميد
ما پشت به وطن كامجويي كرده ايم
نه نه
نه نگو كه نبايد دريغ شود شبنم خفته بر بالين لاله
سحر بود كه آمدند با چكمه هاي خاك خورده از كوير مايوس و مهجور
به گمانم تو بايد بداني
اين يك پرواز است
شايد هم من ابله باشم
سيخ و ميخ هم كفاف نمي داد درد تو را در اعتراف آنچه نبايد
يك چوبه از دار و لبخندي در پس غروب شايد
مرا ببين كه تو را به نيكي قاب كرده ام در كنج دلم
وقت و بي وقت تو را سرزمينم مي بينم
رانده و وامانده از تاريخش
مرا با يك ميز ريخته مي گذاري و صبحانه اي له و پاشيده
بر قالي دستباف دختركان كاشاني بايد
نه نه

رنج تو را دستنبوي جاليزم كرده ام با يك هاله از نيمرخ شنگولت
بخند تا دنيا به كامت شود شيرين

مي ماني در كندن تيسفون و شيرين عريان از عشقي بي پايان
و كام تو كه فرهاد را به يادم مي آورد لابد
بنشين در كنارم كه خالي است همه ي اين روزهاي آمده و نيامده
مرا مي گذاري در اين چهار ديواري دق
غمباد بر دلم مي نشيند در نبودن ته مانده ي لبخندت
بگويي بمانيم باسيخ و كباب و ريحان
نيستي زير مهتاب قدم هاي تو خالي ام
يكه مي خورم و ...

Posted by: رضا آشفته at novembre 28, 2007 3:44 PM

فقط می تونم بهت بگم
دست مریزاد
دمت گرم و سرت خوش باد
نفست حق و رهت پر رهرو باد
دست مریزاد

Posted by: موج دیوانه at novembre 15, 2007 5:52 AM

صفحه غرق شدن و رویا دیدن
دوست داشتن واژه
دیدن دیگری
رویای خوب

Posted by: مهتاب at novembre 11, 2007 2:15 PM

سلام ...غول کلمات در من است ..و...ممنون

Posted by: حسین دیلم کتولی at novembre 10, 2007 7:09 PM

سکوت تنها زبان دل آدمی است.گاهی که این سکوت بدلیل کم صبری می شکند،دست ساکت می شود و مسکوت آرزو می کند که ای کاش ساکت می ماند.که سکوت بسیاری از محتویات دل را مخفی می کند،وهمین شاید تنها حسن سکوت باشد


سكوت فريادي است كه تارهاي صوتي اش را از دست داده است

Posted by: sahar at novembre 10, 2007 10:54 AM

سلام/ شبيه رويا است /در اين دنياي مجازي/استاد عزيز رويايي/

شعر زير تقديم دوري هايت...

باد هاي موسمي
خواب ledها را آشفته مي كنند
پروانه هاي فلزي برويد روي ميلگردهاي آجدار تخم بگذاريد
سيصد هزار سال بعد بميريد
حتي گاندي هم به بهشت نمي رود.

Posted by: صمد at novembre 9, 2007 8:59 PM

صبحانه‌اي متلاشي از آن همه ماديان
صبحانه‌اي حل شده در تو
و ازدحام خواب بر چوبه
دار را به ريشه‌هاي دروغ/ مي‌سپارد

حكايت تن
حكايت ناتمامي‌ي ماست
حكايتي كه عبور را از جواز حافظه مي‌گيرد
و در اميد مقلوب پاسبان/ مي‌ريزد

دست چوبه باز شده بر رگ‌م
اين‌جا ريشه‌هاي پرنده آبي‌اند
و ناخن‌هام / از دورهاي پشت مي‌آيند

تن
كاري از/ پيش/
پشت مي‌كند.

(بهشت)

Posted by: هاتف at novembre 8, 2007 11:39 AM

چوبه ي دار و حلاج و سهروردي و قاضي القضات همداني و ماني و ...هنوز هم ايراني انديشمند آزرده مي شود و شايد اين حلقه هاي مدرن نامرئي جان مي ستانند . درود بر قلم و انديشه ي شما و ...
سلام

دوست بزرگوار قدمه رنجه فرماييد و وبلاگ نفرت از اطلسي ها را با حضورتان مفتخر سازيد . 2 نمايشنامه به قلم رضا آشفته دست بوس ديدگان شريف شماست و منتظر نقد و نظرهاي با حالتان .
با ارادت
رضا آشفته
16 آبان ماه

Posted by: رضا آشفته at novembre 7, 2007 3:25 PM

سر که به کشی دیدنی است تنیده ی یکی تنی رها نمی کند

رها نمی کند رها نمی است از دهنی تنی

به وال ام گم بی افت ام در سیاهی ها

هی ها ماتیک خورده ی گردن ات حرف از منی می زند در قالبی درشت تر

Posted by: كشميري ساجده at novembre 7, 2007 10:26 AM

آمده‌ام بخوانمت
فرا ... فراتر
.
تفسيري ماجراجويانه از شعر مدرن امروز ايران

ـ ـ ـ

به بهانه چاپ مقاله‌ي:

موطفاوط!

متفاوت‌نويسي يا مبتذل‌نگاري در شعر معاصر

نوشته: احمد ميراحسان

Posted by: didar at novembre 6, 2007 9:41 PM

حسین خلیلی کاش این کمپوزیسیون را حفظ می کرد و درگیر واریاسیون نمی شد :

دستِ خالی
کشیده ی ناخن به کوه
امید را تحمل ِ تیشه
بر دار می کند

دست ِ چوبه برسر
که ریشه هاش می دود
بر پشت
بر تن
و کاری از
ناخن های مویه نمی آید


چقدر این کار او را دوست داشتم و دارم ؛ که در نهایت امید با تبدیل به نا امید در بدل ِ « نمی آید» که یک د ِفرم ِ نا امید است ، کار را دچار چالشی دوسویه می کند که ناخن مویه آیا مصلوبی پریده را فراق نشین شده است یا مصلوب مجروح ، جرح خود را می موید . به خصوص اگر فرهاد باشد و جرح ، عشق .

به هر حال انکار زیبایی درون قطعات بعدی را نمی کنم . اما واریاسیون را انکار می کنم .

.......


بر آب ِ درون
قایق از شهود ِ فلق آمد
بر آب ِ در دشت
چشم ِ سبُـک
راه ِ میسّر را
پارو کشید و کـَژ
پا بُرد و قـِژ برفچال
بـَر ماند
شیب ِ اشاره سفید معبر
با معنی ِ میان ِ دو ابروچال
ای خطّ ِ خوش خال !
خواب ِ زمستان را
بردار و
درک ِ اثیری ِ خود را
بگذار !


شنبه - 12 آبان 86 - 10:20 شب

کیوان قنبری


« تا وقت ِ دیگر ؛ قربانت »

Posted by: کیوان قنبری at novembre 4, 2007 5:30 AM

سلام آقای رویایی عزیز
ما وبلاگمون رو تازه راه اندازی کردیم که در زیر یک شعر از بچه های انجمن رو می گذارم که اگر ترغیب شدید، همگي خوشحال می شویم كه نظراتتان را در مورد شعرها بشنویم.
×××
سیب ها رسیده اند
دندان های تو کال است
پیرمرد!
×××
با تشکر
دبیر انجمن ادبی برگه

Posted by: کانون ادبی برگه at novembre 4, 2007 12:15 AM

سلام استاد
بالاخره آمدم
.......با خبر چاپ نشريه تخصصي غزل پست مدرن
.......با مقاله ترفندهاي زباني در غزل پست مدرن (بخش سوم)
.......و مهم تر از همه:
.......يک شعر:
.......«زير درخت گلابي!!»
در 7 اپيزود
در 7 روز
به اندازه آفرينش دلگير انسان
که به قول «رزا جمالي»:
اين مرده سيب نيست يا خيار است يا گلابي!!
من آمده ام
منتظر آمدن توام تنها
بعد روزها چله نشيني...

Posted by: فاطمه اختصاري at novembre 3, 2007 9:03 PM

سلام استاد.
ناز و خرام خزان
در
دایره ی افسون !

Posted by: امیرمحمد اعتمادی at novembre 3, 2007 6:59 PM