septembre 10, 2008

جاي لغت


بر نیمکت قضیّه می بازد رنگ
وقتی شکنجه رنگ می گیرد

بر صفحه لیک
قضیّه می گیرد رنگ
وقتی شکنجه رنگ می بازد

جائی برای آن لغت ِ تنها
زخم ِ کتاب
و رسم ِداغ


قضیه در نمای نیمکت قضیه تر
می ماند
و  سالها ی صورتِ ما -سالک -   

 همیشه خورشیدی را از شکل
می اندازد .


از مجموعۀ " درجستجوی آن لغت تنها "               
نشر"  کاروان "                          

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr septembre 10, 2008 7:22 PM || Balatarin
Comments

دستم باز تو بود و سينه ات به فرار آهو
سلام
شعرم,مي تراوييد با توو مي تراود با نقدتو شعرم,ابر گيسويم را فرستادم
در شهوت روي ريل,بگذرانم با نقد

Posted by: علی تقی پور at février 17, 2009 7:52 PM

استاد
ميدانم ميدانم كه هيچ گاه فرصت نميكنيد به يك شاعر كوچك 18 ساله سر بزنيد هرچند تمام زندگي اش در شعر خلاصه شده باشد
استاد
ميدانم كه ...
اما من دوستتان دارم و از شعرهاتان ياد ميگيرم
هرچند ناراحتم از اينكه ميدانم به اين زودي ها شعر هاي مرا نخواهيد خواند
و من تهران نيستم كه بتوانم از شما بياموزم اما شعر شما معلم من است
استاد
نميدانم كه حتي اين كامنت را ميخوانيد يا نه
اما اگر ميخوانيد فكر نكنيد من شاعر 18 ساله اي با اهداف كوچك هستم
من هدف بزرگي دارم
و شعر را ميجويم
استاد
اگر شد و دوست داشتيد شعر هاي مرا مي خوانيد؟

Posted by: آزاده بشارتی at février 17, 2009 7:26 AM

آرزو وجه محالي است كه روزمره بر من مي ايد, بارور مي شود, مي زايد, مي رود!
سلام شايد روياي من رويايي نباشي,ولي بخوان هر كه, روياي من, رويايي


ابرگيسو
رقص از شانه تو بر مي خيزد
و فرود به وسعت دامنه خيز بر مي دارد
پاي كوبي بر بستري از طلا از چشمان رهگذر جاري است
باران گرفته ام ابر گيسو
كه اينگونه از رقص انگشتانت روح مي وزد
وحجاب از لغت كه بر مي خيزد اغاز رويش جنين توست

Posted by: علی تقی پور at février 16, 2009 7:34 PM

سلام یدالله‌جان،
آخرین بار از مجلس یاد زنده‌یاد شاهرخ مسکوب دیدم‌ات که خسته و بهم‌ریخته بیرون می‌زدی و من در سوی دیگر راه و امکان خروج نداشتم تا ترا بعد از سی سال باز بینم...
باری تصادف مرا به این دفتر روزنامه و یادداشت عمومی تو رساند و در پاسخ عباس نامی دل‌ام را خنک کرده‌ای با نگاه درست و به‌جا به حضراتِ ورم کرده نظیر میشل فوکو و طلبه هانری کربن بیچاره تو... کپی‌کارهای همیشگی اندیشه‌کاران آلمانی و آنچه در آمریک می‌شوند. فاجعه است ... امروز برنارد هانری لوی فیلسوف است. کنکور نداریم، اشتراکی‌است. و من، هنوز دست و دل‌ام می‌لرزد که بخواهم حرف یک جان لاک یا اسپینوزا را تکرار کنم. چه خوب که هراسی نیست از مردگی در میان این همه زندگان...
نفس‌ات گرم
فریدون

Posted by: Fereydoun Moezi Moghadam at février 12, 2009 4:19 PM

با سلام ! مايل بودم سري به وبلاگم بزنيد .شعرهايتان را از سال 57در ايران پيگيري كردم. شعر به سكوت احتياجدارد.

Posted by: alisaravi at novembre 5, 2008 7:37 AM

سلام استاد و همشهري عزيز ...جلوي در "باغ باران"منتظرم...

Posted by: رضاپارسی پور at octobre 5, 2008 10:53 PM

سلام دوست عزيز
به روزم با شعر« شكاف» و بي صبرانه منتظر حضور شما هستم
موفق باشيد وشاعرتر
خداحافظ.

Posted by: علي حسن زاده at septembre 21, 2008 7:00 AM

درود
وقتی رهبر ایران در چندی پیش خطاب به احمدی نژاد گفتند که بروید برای پنج سال آینده برنامه ریزی وکار کنید منتقدان براشفتند که پس جایگاه انتخابات مردمی در ایران کجاست؟ حال دیروز ایت الله خامنه ای در خطبه های نماز جمعه درباره سخنان مشایی فرمودند((موضع جمهوری اسلامی و موضع دولت جمهوری اسلامی این نیست)) این درحالی است که یک روز قبل از آن احمدی نژاد گفته بود:((حرف آقای مشایی حرف دولت است )) حال سوال من این است جایگاه رییس جمهور که گویا درایران از طریق اراء مردم به قدرت می رسد چیست؟
با ما باشید در ادامه مطلب با مقاله ای به نام ماجرای به نام رییس جمهور منتخب مردم در وبلاگ پیام بهبهان
خوشحال میشوم در بحث ما شرکت نمایید و نظر خود را اعلام نمایید
بدرود

Posted by: پیام بهبهان at septembre 21, 2008 3:30 AM

تن لغت ! تن هاي لغت !

Posted by: سعید at septembre 21, 2008 1:49 AM

.:: سودای محال ::.
در نیوشای خرد.


Posted by: ارغوان at septembre 19, 2008 1:38 PM

آدرس اي ميل تان عوض شده ؟

Posted by: سینا at septembre 18, 2008 11:59 AM

استاد عزيز
مدتي در پي رسم و رسوم ستوني نويسي در شعر بعد از نيما بودم
سعي كردم مباني موسيقيايي يا موزيكال برايش بيابم
در لبريخته ها به يك موسيقي شرطي دست يافتم (كه اميد است به شكل مفصل شرح و بسط مكتوبش را تقديم كنم)
مي خواستم بدانم مباني ستوني و سطر نويسي بر كدام يك از پاشنه هاي شعر بيشتر مي تواند بچرخد؟
چون بدون تعارف من به شكل ضعف اين مسئله را در كار حتي بزرگان شعر بعد از نيما هم ديده ام

- بيرانوند عزيز ،
خودت لابد بهتر ميداني که اين سؤال ظرفيتِ تاليف دارد وپاسخش در يکي دوسطرجا نمي افتد . "زندگي مصرع درقطعه" کار يک حرف ودوحرف نيست .
خوشحال ميشم بفرستي .

Posted by: احمدبيرانوند at septembre 17, 2008 8:40 AM

آقاي رويايي دوست دوران جواني شما سيف الله مهرجو دايي مادر من است نمي دانم رابطه شما حالا باهم چطور است اما شما براي من همواره مرد بزرگي بوده ايد دوستتان دارم
adamakk.blogfa.com
اين آدرس بلاگ من است البته انتظار ندارم استاد بزرگي مثل شما به من سر بزند... ببخشيد اگر جسارت كردم
درباره شعرتان هم بايد بگويم از هما دو جمله نخست قلبم را در هم فشرده ساخت قلم شما جادوست من دوستان جوان زيادي را مي شناسم كه مانند من به شما و اشعارتان علاقه مندند و با واژه هاي شما در هم آميخته اند...
سپاس از شما كه پدري مي كنيد براي ما ...

Posted by: sheida at septembre 17, 2008 5:10 AM

سلام. من قبلا فايل صوتي شعر من از دوسستت دارم رو با صداي خودتون شنيدم..از كجا مي تونم دانلودش كنم؟ مرسي .


- بنظرم در سايت رضا حيراني بتونيد

Posted by: نسيم at septembre 15, 2008 10:57 PM

بر سالهاي صورت ما سالک
خورشيدي را از شکل مي اندازد

- هميشه !

Posted by: peidad at septembre 15, 2008 3:33 PM

سلام.......

Posted by: fariborz at septembre 14, 2008 12:15 PM

سلام به "شاعر "عزیز و همشهری گلم :"جناب رویایی". ...یک هدیه برات همین الان گذاشتم توی "باغ باران " ....

Posted by: رضاپارسی پور at septembre 14, 2008 12:00 PM

جناب رويايي سالها خواننده ي شعرهايتان بوده و هستم و خوشحال مي شوم اگر لطف كنيد و گوشه اي از وقت گرانبهايتان را به نظري در وب كوچك بنده صرف كنيد اگرچه شايد كمتر به ساختار شعر شما نزديك شده ام اما دوستدارتان بوده و هستم.

Posted by: meraji at septembre 14, 2008 5:57 AM

من در اين شعر چند پهلو بيشتر از آنجائي لذت مي برم كه قضيه بر نيمكت قضيه تر مي ماند و چيزي افشا نمي شود، البته به تعبير خودم

Posted by: hamed at septembre 13, 2008 3:11 PM

سلام استاد
کارتان را خواندیم و لذت بردیم
بدرود

Posted by: anjoman sher e bardsir at septembre 13, 2008 1:19 PM

ارغوان
با مقاله
.:: مرگ خدا ::.
بروز شد.
www.arghavaan.parsiblog.com

Posted by: vahid at septembre 13, 2008 1:17 PM

پس آنقدر بايد بنويسيم تا سالك شكنجه را از چهره آينده مان بتارانيم.هرچند مي دانم فروكاست بلور هزارتراش شعر حجم به شيشه پنجره اداره تاويل! ظلم است! اما اين رفتار من هم ريشه در همان نيمكت نشيني تاريخي دارد كه قضيه اش فرموده ايد.
راستي! گاهي دلم هواي ديدنتان را دارد.آنقدري كه كه كسي كه مي دوستيم هم را حسادت مي كند...

Posted by: محسن اکبرزاده at septembre 13, 2008 9:19 AM

گاهي براي لغت اين بغل تنهاست و قضيه همين تنهايي ماست كه خورشيد مي‌شود.

Posted by: آشنا at septembre 13, 2008 7:30 AM

درود ! در فهرست پيوندهاي رهياد قرار گرفتيد.لطفا بفرماييد اين جا را چه كسي به روز مي كند . كسي آيا از طرف ايشان يا ...

- گاهي اين گاهي آن

Posted by: محسن رضوی at septembre 13, 2008 2:49 AM

سلام!منم با نظر فبلي موافقم!
ولي كار زيبايي بود!
همين..

Posted by: atefe arian at septembre 12, 2008 10:32 PM

سلام...همشهری عزیز و گلم.بین مسجد تاریخانه و چال یخدان در:
"باغ باران "منتظرتم.!! آسمانی باشید.
راستی وبلاگ "باغ باران "را به همه ی دوستانت معرفی کن.منتظر و ممنونتم.
دامغان-رضاپارسی پور.

Posted by: reza parsipoor at septembre 11, 2008 9:02 PM

سلام

Posted by: salam at septembre 11, 2008 6:04 PM

سلام هرچند که بعید بلکه محال می دانم حضرت استاد رویایی نویسنده این وبلاگ باشد
اما به هر حال ...
اول اینکه خوشحالم که به وبلاگ کسی آمدم که تمام دیدگاهها و آراء شعری مرا زیرو رو کرد
دوم با اجازه شما رو لینک می کنم
سوم
سوم همان ارتفاع است
آنجا که بر زمختای صخره سنگی
به تماشایت نشسته ام
دریا

Posted by: کاظم رستمی at septembre 11, 2008 9:54 AM