octobre 25, 2008

گفتی نواندیشان دینی ؟

 
عباس عزیز،  
مردهای ما خنگ شده اند. زنی مثل تسلیمه نسرین شهامت می کند، و صراحت می کند که بگوید : " قتل و قساوت، و خشک مغزی (خُرافه)، اینها از چیزهائی نیست که ناشی و یا مشتق از اسلام شده باشند، اینها بخشی از طبیعت آنند."
 
پائیز ۱۹۹۹ کنگرۀ جهانی انجمن قلم (پن کلوپ)، نهار مهمان شهردار گُوآدالاخارا (مکزیک) بودیم، که تازه نطق افتتاحیه و خوش آمد گوئی اش را تمام کرده بود. خانمی که در یکی از صندلی های کناری من بلند شده بود، سبزه، کوچک اندام، با دو گونۀ سُرخ گوشتالو ادامه داد : " نه آقای شهردار، ما نوعی اسلام به نام اسلام مترقي( progressive )نداریم. ما مسلمان ها فقط اسلام داریم. "
 
 تئوریسین های "فقه پویا" و "نو اندیشان مذهبی" این روزها همه در پی"قرائت تازه" ای ازاسلام اند تا بگويند که رژیم اسلامی "ظرفیت دموکراتیک" دارد . گوئی هیچوقت تابستان 67 نداشته ایم، و حالاهم هیچ زن فعالی در زندان هامان نداریم.
 
                                          تا وقت دیگر، قربانت  .
يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr octobre 25, 2008 8:04 PM || Balatarin
Comments

نه شما اسلام را می شناسید نه آن تسلیمه نسرین کذایی.
جدا شما چقدر مطالعات و تفکرات داشتید که به این نتایج رسیده اید؟

Posted by: meysam at novembre 30, 2008 12:59 PM

اين همه سال از خودم می پرسيدم پس رويايی کجاست؟؟؟؟؟؟کتاب ها بود،اما صدايی نبود...يا من نمی شنيدم.....من گذشته امضا که چاپ شد،کمی تعجب کردم!خيال نمی کردم اين جور مسائل اصلا برای ِ او اهميتی داشته باشد.....اما حالا....بعد ِاين همه سال......احساس می کنم هنوز هستی.....هستی....هستی...هستی....تو از آخرين باز مانده های ِ همان نسل ِ دل سوخته ی ِ دوری....به بودنت افتخار می کنم....همين

محمد فلاح نيا

Posted by: Mohamad at novembre 29, 2008 7:48 AM

بيرون زندان است . تازه وارد.

Posted by: alisaravi at novembre 27, 2008 7:02 PM

رویایی عزیز لطفا این پیام رو چاپ نکنید. معتقدم زندگی خصوصی هر کس مربوط به خودشه و جاسوسی به هیچ وجه روا نیست. ولی یه وقت آدم چشمش میوفته به چنین چیزایی
http://freedomvatan.blogspot.com/2008/11/blog-post.html
بعد... بعد آدم دیگه نمی دو نه چی بگه...اینم وضع مملکت ما... تا بوده همين بوده ...

Posted by: آزاده at novembre 14, 2008 10:07 AM

mer30, mr royaee

Posted by: manouchehr at novembre 12, 2008 7:37 PM

گناه نه
گندم
ويار حوا بود .


و كاش شهامت و صراحت ويار تمام زنهاي ايراني مي شد تا فرزانداني شجاع نترس و جنگجو در تمام عرصه ها سياست فرهنگ اجتماع اقتصاد .... تحويل خاك ميهنمان مي دادند

Posted by: عمار at novembre 12, 2008 2:41 PM

آره به نظر منم يا اسلام داريم يا نداريم. اسلام روشنفكري داروي تلخي است كه ما خودمان در آن شكر ريخته باشيم. ماهيت اين قضيه را نمي توان تغيير داد.
پ.ن: شما با آن يداله رويايي تشابه اسم داريد؟ يا همان يداله رويايي هستيد كه همه ي ما مي شناسيم؟

Posted by: yalda at novembre 11, 2008 5:49 AM

سلام
واقعا تعريف نوانديشي ديني چيست؟ چگونه ميشود از نص صريح بعضي مطالب برداشت هاي نو (كه از ديده ديگران پنهان بوده) داشت؟

Posted by: nasim at novembre 11, 2008 2:35 AM

درود
فکر نمی کردم توی 3 پاراگراف بشه یک ضد اندیشه رو نقد کرد.
دمت گرم (پایدار باشی)

Posted by: kam at novembre 10, 2008 12:19 PM

سلام
جدا از خرافه هایی که دین را گرفته فکر میکنم اگر حضرات بجای شناخت ظاهری و تک بعدی تمام موضوع را نگاه کنند خیلی بهتر با وقایع اسلام روبرو میشوند - همین دموکراسی و لیبرالیسم که امروز به عنوان "مقدس ترین" دستاورد های حضرات مادی است مگر کم ظرفیت قتل و جرم و جنایت دارد ؟
به نظر لیبرال ها و دموکرات ها هم باید مثل سوسیال ها با جوامع دموکرات روبرو شوند تا آرمانشهر شان . . .

Posted by: vahid at novembre 9, 2008 7:48 PM

همصدائي با تسليمه نسرين.
از مقاله "جمعه گردي هاي اسماعيل نوري علا " ، سايت گويا :

"...بچه که بوديم آخوندی در محلهء ما زندگی می کرد که گهگاه منبر هم می رفت و برای بچه های محل از کرامت های امام اول شيعيان، که خودش او را «آقام علی مرحبا!» می ناميد، يادم است تعريف می کرد که يک بار، در يکی از جنگ های با کفار، آقام علی مرحبا خيلی جوشی شد و شروع کرد به کشتار کافران و يکی يکی شان را با ذوالفقار از وسط دو شقه می کرد. کفار از ترس پا به فرار گذاشتند و لشگريان اسلام آمدند که آقام علی مرحبا را آرام کنند اما خون چنان جلوی چشم حضرت را گرفته بود که با ذوالفقار دو سه تا از لشگريان خودی را هم نصفه کرد و بقيه پا بفرار گذاشتند و چند نفری هم رفتند سراغ دلدل، اسب آقام علی مرحبا، و از او ـ که زبان انس و جن را می فهميد ـ خواهش کردند که حضرت را آرام کند. دلدل رفت کنار حضرت تا به زبان اسبی خودش چيزی بگويد، اما آقام علی مرحبا او را هم دو شقه کرد. کار داشت بيخ پيدا می کرد که خداوند متعال در عرش برين نگران شد و حضرت جبرائيل را فرستاد تا جلوی آقام علی مرحبا را بگيرد. اما خشم ايشان هنوز فروکش نکرده بود و، در نتيجه، با يک ضربت بال جبرائيل را هم قطع فرمودند..."
آيا اين هردو از بچه هاي يک محل بوده اند؟

Posted by: داور at novembre 7, 2008 10:49 PM

سلام رويايي عزيز.
دوستتان دارم .
همين...................

Posted by: ودود at novembre 7, 2008 8:20 AM

آقای رویایی :
چند وقت پیش بود که نوشتن داستان بلندی را شروع کردم.داستان به شکل نامه هایی شروع شدند.شش نامه اول که روی وبلاگ رفت تلفن تهدید آمیزی شد به من و بعد از آن نامه ها را با سانسور نامه هایی که به تلفن مربوط می شد روی وبلاگ گذاشتم.از نامه های دوم تا هجدهم فعلا دنبال خوانده شدنند و الباقی شماره هایی که در این بین حذف شده اند مثلا نامه های 6 تا 14 به دلیل بالا ست.بخوانید و ببینیدشان.نوشتن اینها هر شب من شده و می روم تا جایی که باید بروم..منتظر هستم.آدرس وبلاگ هم:

drarash2.blogfa.com

Posted by: arash mansoor at novembre 7, 2008 7:15 AM

به غول ِ مشحور :
سغينه كفتي و گردی گبابُم !! ( كه البتّه ، بنا به غوانين ِ مُئرّب شاژی ، « جوابُم » نيژ ايتون دوان كفت ! )

سرور ِ من ، جناب ِ رويايی ،
دوست و دشمن قرار داده‌اند انگار ، كه از اصل ِ حرف و حرف ِ اصلی ، مدام ، طفره بروند . و متأسّفانه ، در داخل - آن‌طور كه من می‌بينم ( كه اميدوارم غلط ديده باشم ) - خستران ِ « انواع ساز » روز به روز و دم به دم ، در تزايدند ، و دام‌های ِ الله خيرالماكرين‌شان را پايانی نيست ؛ و پيداست كه بسيارانی از مايان - يا نزديك‌به‌مايان - نيز ، كه خسته شده‌اند ( و صدالبتّه ، جرأت نمی‌كني از ايشان بپرسي چه كرده‌ايد كه خسته شده‌ايد ، جز هيچ !‌؟ ) خرك ِ وجدان ِ ارزان‌فروش‌شان ، به همين سمت و سو ، بر می‌كشد !
می‌پندارم كه ، باز به يك حساب ِ ديگر ، گويی تمامی ِ دنيا مي‌ترسد . می‌ترسد كه اگر بگويد « اكه‌دين » ، سقف ِ آسمان بر سرش خراب شود . كه يعنی ، اگر اين بنيان ِ دروج فرو ريزد ، بی‌نرديد ، ديگر بناهای ِ‌ پوك و پوسيده‌ی ِ دنيای ِ مرده‌گون فرو خواهد ريخت . در همه جای ِ‌جهان .
تنها گپ ِ مختصر ِ مفيدی كه ياد دارم را تكرار ، و درد ِ سر كم می‌كنم : تا اين جماعت كه ما اسيركان‌ايم ، نفهميم كه بايد سالی دست كم يك‌بار يك ختم ِ قرآن داشته باشيم ، كه ببينيم اهريمن چگونه نازل می‌شود ، به هيچ جا نمی‌رسيم .
( قانون ِ « اعدام ِ مرتد » ندانيم به كجا رسيدی ؛ كه اگر اين را به‌راه اندازندی ، كه ديگر : هچ !! )
به قدر دنيا - كه زيبا و بزرگ و رهاست - می‌بوسم‌ات نازنين .

Posted by: m.sohrabi at novembre 7, 2008 5:18 AM

خواستم به آقاي سعيد بگم چرا پرسيده كه نميشه جور ديگري نگاه كرد؟ آيا ايشان خودش نميتونه نگاهشو عوض كنه! فكر كنم بجاي اينكه ترجيح بدم همه، جوري ببينن كه من دوست دارم بهتره چشم هاي خودم را بشويم تا جور ديگري ببينم...
در ضمن تو صيه مي كنم نقد هاي آقاي ازغدي را با جديت تمام پي گيري كنن! حتما براشون مي تونه مفيد واقع بشه!!!

Posted by: م ح at novembre 7, 2008 1:48 AM

نقد شما جناب رويايي منو به يا نقد هاي رحيم پور ازغدي به ليبراليسم و دموكراسي و سكولاريسم انداخت . اونم از راه مصاديق ناشي شده از مفاهيم ، مفاهيم رو نقد مي كنه . البته سوال من اينه كه جناب رويايي عزيز ( كه سعدي معاصر هستيد براي زبان فارسي ) جور ديگه اي نمي شه نگاه كرد ؟

Posted by: سعید at novembre 6, 2008 2:29 AM

سلام روياي عزيز. در كار نامه اي هستم براي شما نوشتني و چقدر صداي شما و لحن آرام شما خوب بود و....مي بوستمان محسن

Posted by: محسن بوالحسنی at novembre 5, 2008 8:23 PM

سلام اقای رویایی

من فقط می خواستم خدمت دوست عزیز آقای حسین عرض کنم که برای خوب نوشتن و خوب فکرکردن ، اندکی توجه به ساختار زبان و دستور و قوانین آن لازم است. من که از شیوه نوشتن پیام شما گیج و شوک زده شدم. اعتراض من به شما نیست. اعتراض من به معماری نوشته شماست. برای گفتن ، نیازی به نوشتن نیست. آدم می تواند روبروی آینه هم بایستد و حرفش را بزند. به کسی هم برنمی خورد.

Posted by: کاوه همتیان پور at novembre 4, 2008 8:13 PM

سلام
ميخوانمت

Posted by: صدیقه at novembre 4, 2008 1:10 PM

سلام جناب رویایی
سال پیش یکی از دختران این سرزمین که تهران را رها کرده بود تا علاجی بر درد مردم تنهاو دردمندی باشد در یک روستای دو رافتاده در همدان
ولی به خاطر تمایلات همین نواندیشان دینی در زندان منکرات کشته شد
دکتر زهرا بنی یعقوب را می گویم که به خاطر مشخص نبودن وضعیت تاهلش
به خاطر همراهی با نامزدش در یکی ازپارک های همدان دستگیر شد
وبعد از چند روز جنازه اش مبني برخودکشی وی را به خانودهاش دادند
در این سرزمین نو اندیشان دینی روابط انسانی برابر با مرگ است .رویایی عزیز
تاثر این فاجعه بعد از یک سال هنوز آزارم می دهد

به ابعاد زنانگی ام دلتنگم
به خاطر انسار دختر قومم از دوش شما آویزان بوده ام
و این قبیله
که اول زاد قوم من بود فرزندان کدام کوزه گرند
که نسل چشم های ترا
به چا ه های خشک شده می رسانند

چشم من آب را فرو می ریزد
براین زمین خاموش
ودختري که برسر خود خاک می پاشد

من آن کسم
که شانه ات مرا به غضب نشانده است
در این مقام تاریک
که این گناه کشف شده ا ز دختر قومم
در مستی چشمهای شما عریان خواهد شد
زبان مکنده
برسقف دهان ها نشان می دهد
بردروازه های شهر
صورت که را می سوزانند
و ساکنان این دنیا باور نمی کنند
که مس دست های تو
طواف چشمانی ست
که از چشمداشت امداد تو تمام شده اند
به ابعاد زنانگی ام دلتنگم
و نجابت خداوند
سکوت می کند برآنچه واقع می شود.

امیدوارم خوشتون اومده باشه
از این شعر چون خودم خیلی دوستش دارم


در مستی چشمهای شما عریان خواهد شد

Posted by: fatima_mazbanpur at novembre 4, 2008 9:56 AM

سلام"جناب آقای رویایی"همشهری عزیز و گلم..

Posted by: رضاپارسی پور at novembre 3, 2008 10:20 PM

من باور نمي كنم يك پير مرد تجربه هاي انقلابي انقدر تند و بي پروا روندي كه بايد طي شود تا به تفكيك دين از دولت منتهي شود را با جمله هاي اينچنين انتقاد كند. ما مسلمان ها ققط اسلام داريم عاليترين بيان از اسلام نيست بدترين قرائت از متن هاي متناقض نمائيست كه در عربيترين حالت اش در يك سوي خط به وهابيت منجر شده و در سوي ديگر خط در ايراني ترين حالت به بهائيت.فاكتور هاي مسئله يا متغيير هاي موثر در اين موضوع به پيچيدگي خود فرهنگ است و شما حداقل مي دانيد هنوز رهبران واتيكان كه مسبب اين همه جنايت در اروپا بوده اند پدران آسماني يك سوم از انسان ها هستند.
امر مقدس تعديل شدني است اما حذف شدني؟؟؟ هنوز به حكم تجربه هاي تاريخي نه.
شاد زي.

Posted by: hossein at novembre 3, 2008 8:50 PM

جناب رويايي! كتاب مجموعه اشعار شما كه به تازگي در ايران انتشار يافته، شعرهاي ساليان اخيرتان را در بر ندارد. آيا جلد دومي هم در دست انتشار است؟ ئ

- نديده ام، نه.

Posted by: بابك at novembre 3, 2008 4:12 AM

شايد بهتر بود اينجا بسته مي موند و ديگه باز نميشد حداقل اين ملغمه اي كه دوستان پشته ساختن باهاش حال به هم زن نبود. اونم با پشتك و وارو زدن از هر جايي و به هيچ جايي

بهتر كه پامو قطع كنم و وارد كامنتها نشم همون دم در قند خودمو بگيرم و برم و باز بيام و برم

بگشاي لب
بگشاي

Posted by: امیر at novembre 2, 2008 9:30 PM

من با زبان تو را دیدم

با چشمهام از پستان وال شیر مکیدم

وقتی قلنج لنج شکست از پهلو

در بستر تو افتادم

Posted by: ولی اله پاشا at novembre 1, 2008 10:08 PM

چند ماه پیش سعادت این را داشتم که در انجمن سینمای جوان لاهیجان مازیار بهاری را از نزدیک ببینم.کسی که منقدین به او لقب"مستند ساز ساکن جهان"داده اند.بین فیلمهایی که از او پخش شد فیلمی بود در باره ی حوزه ی علمیه و آخوندی که موسسه ای تاسیس کرده بود که آنجا به همراه روحانیون دیگر با اینترنت و تلفن برای مردم استخاره می گرفتند.بهاری می گفت که آنها انقدر از ساخت این فیلم خوشحال شده اند که هزینه ی زیادی را هم برای چاپ لوگو و تکثیر فیلم کرده اند!
ترکیب نو اندیشان دینی خودش همه ی تاویلها را از بین می برد جز یک تاویل:
اندیشه مند دینی،نمی تواند نو اندیش باشد،اما سفسطه کار دوم همه ی آنهاست!

Posted by: محسن راد at novembre 1, 2008 2:19 PM

سپنتا؛
زیبایی سناسی انقلاب را دریاب. دروغ هایش را دریاب. همه اش دروغ است. وه؛ چه دروغ های زیبایی!

Posted by: کارادسکا at novembre 1, 2008 11:31 AM

اسلام وقتي مترقي شود ديگر رژيم نمي شود البته بايد ترقي را هم تعريف كرد. اسلام را هم.

Posted by: ع.س at novembre 1, 2008 10:35 AM

مریم خانوم گرامی،
در برابر گلسرخی یا روزبه، خون هم از دماغ کسی درنیامد؟ یعنی تو هم از سیاره ی دیگری هستی؟ یواش یواش دارم به خودم هم مشکوک می شوم!
و گفتی روزبه؟ چرا روزبه؟ پس دانشیان کجاست؟ حالا به من بگو چه کسی چه چیزی را "پایمال" می کند؟ باید دقیق باشیم، حتا اگر مثل کارادسکا بخواهیم به گور پدر کسی بخندیم. باید دقیق تر باشیم. باید دستکم خودمان را بشناسیم. که چه شد که به این جا رسیدیم.
و گفتی "پاراللیسم تاریخی"؟ "گلسرخی های دنیا"؟ من مگر کارادسکا را دعوت نکردم "دنیا" را رها کند، که خاک پوک زیر پایمان عبرت گرفتنی تر است؟ نباید دقیق تر می خواندی؟ دیگر ترس دارد برم می دارد. باید چرخی در این اطراف بزنم. شاید این منم که تنهام، در سیاره ای دور دست!
و گفتی "مطمئن باش که...". "مطمئن باش"ات، من را می ترساند. این یعنی که تو مطمئنی، تو جواب را از پیش آماده کرده ای، یعنی مطمئنی که من جوابی ندارم، یعنی غیبگویی، یا پیامبری. شاید هم خدایی؟
بعد هم "عدم امکان شاعری" و "اختناق احمدی نژادی"؟ این که دست بالا، لکه ای سیاه است، روی صفحه هایی سراسر سیاه. یعنی حتا دیده هم نمی شود. اصلا این را دیگر از کجا پیدا کردی؟ من گفتم؟ با منی؟ ولی به هر حال من چیزی گفتم و تو جواب دادی، نه؟ یعنی مال یک کهکشان که دیگر هستیم؟
بعد می گویی: "اینکه چرا چنین شعری نیست را رویا میتواند بگوید". بله، می تواند. ولی این جمله ات معنی دیگری هم دارد، مخصوصا که ادامه می دهی: "این را من از رویا خواستم". یعنی نیازی به اظهار نظر دیگران نیست! و این معنی ناخوشایندی دارد در سیاره ی من، هم کهکشان گرامی!

و کارادسکا، هم کهکشانم،
امروز دیگر چگونه می توانیم به قول تو "خود را در برابر گزينش بد و بدتر قرار دهيم و سلطنت مترقي را از ولايت فقيه مرجح بدانيم"؟ فراموش کرده ای که امروز، سی سال بعد است؟ فراموش کرده ای که، حالا اگر نگویم خرد جمعی یک ملت، اما خرد گروهی "روشنفکران متعهد" این ملت، سی سال پیش، چنین گزینشی مرتکب شد؟ بهتر است بگویم خود را در برابر چنین گزینشی قرار داد، چنین گزینشی برای خود ساخت. اصلا مگر در این دنیا "جبهه ی خوب" و "جبهه ی بد"ای وجود دارد که اگر حواسمان پرت شد ما را در برابر "بد" و "بدتر" بنشانند، و انقلابمان را بدزدند؟ کدام انقلاب؟ چه دزدیدنی؟ آرمان شهر کدام روشنفکر، کدام حزب و گروه، درخشان تر از جهنمی بود که باید می آمد؟ که به ضرورت تاریخ می آمد، زیرا مگر آنچه انقلابش می نامی، نتیجه ای جز این می توانست داشته باشد؟


Posted by: سپنتا at octobre 31, 2008 11:30 PM

سلام جناب رويايي
ما هنوز منتظر هستيم...
ما رو بي بهره نگذاريد .

Posted by: حسین اعتصامی فرد at octobre 31, 2008 10:58 AM

سپنتا؛ سپنتاي عزيز. آن كه هزاران هزار گلسرخي را به مسلخ كشاند، نه انقلاب كه ضد انقلابي بوده سخت ارتجاعي؛ به غايت اپورتونيست و به همان دقت، تهي مغز. چه دليلي دارد كه خود را در برابر گزينش بد و بدتر قرار دهيم و سلطنت مترقي را از ولايت فقيه مرجح بدانيم؟ آيا خنديدن به گور پدر پهلوي، نوشيدن به سلامتي خميني و صلوات به اروح طيبه‌اش بايد قلمداد شود؟ و طعنه‌ي من به رويا - كه با كمال تاسف و با فرصتي كه او مي‌دهد، طعنه مي‌شود- درست در همين نقطه منعقد مي‌شود. حمله به سياست‌هاي ضدسرخپوستي را از رويا آموخته‌ام در يكي دو مصاحبه‌اش و آن نيز در چارچوب همان طعنه مي‌گنجد.

Posted by: كارادسكا at octobre 31, 2008 8:38 AM

سپنتای عزیز
در برابر گلسرخی یا روزبه خون هم از دماغ کسی نیامد چه رسد به مسلخ! و تو و همه می دانند که آنها تنها مردند و باقی مانده هایشان هم به این تنیجه رسیدند که آن آرمان خواهی ها جزء شیطنت ها و غرور جوانی بوده!!! پس «پایمال» واقعا برازنده خون آنان شد. فکر نمیکنم حرفهایی مثل حرف کارادسکا را بشود با پاراللیسم تاریخی جواب داد...میشه؟؟؟ ایا کشته شدن خیلی از گلسرخی های دنیا به موازات گلسرخی ایران میتواند به موضوع را سخیف جلوه دهد. اما من حرفهای رویا را در حد چنین ثنویتهای پوک نمیبینم. که من اینوری ام یا آنوری؟ آن کسی که در سکوی سرخ دیده ام و یا در هلاک عقل، ابرمردی است که زیرو بم شعر و شاعری در زمانه خود را مثل موم در دست دارد. مطمئن باش که عدم امکان شاعری به هرچه مربوط باشد به اختناق احمدی نژادی بی ربط ترین ارتباط را دارد. هنوز هم اگر همان شعری که متعهد میکند سراییده شود کسی جلوی چاپش رانمی گیرد، اما اینکه چرا چنین شعری نیست را رویا میتواند بگوید. این را من از رویا خواستم.

Posted by: مریم at octobre 30, 2008 11:00 PM

در جایی از فیلم فتنه دیدم و شنیدم که می گفت:"
فاشیسم و نازیسم و کمونیسم شکست خورده اند و حالا نوبت ایدولوژی اسلامی ست که شکست را قبول کند."
او راست می گوید اما واقعاً حیف که این فیلم را در ایران مشکل می بینند که باید همه ببینند و مشکل از آنجا نیست که مردان خنگ شده اند بلکه مردم ما خنگ شده اند و خنگ می اندیشند و خنگ رفتار می کنند.
رویای عزیز , این روزها در ایران زنان نی خنگ شده اند و قتی زنانی را
می بینم که با دست خودشان پایه های فوانین ضد انسانی اسلامی را محکم می کنند و سر جویبار را می گردانند تا پره ی آسیاب اسلام بهتر بچرخد و نهال های هرزه ی ایلامی بهتر پا بگیرد!
و قتی جامعه ای که در آن همجنی گرایی مد تلقی شود و نوعی کلاس اجتماعی برای جوانانش در بر داشته باشد باید انتظار بیش از این را نداشته باشیم.
این هبوط ادامه دارد دکتر رویایی عزیزم
واقعیت این است که ما ...اسلام و آزادی انسان را نخواهیم دید
ولی ما ایرانیان بدهکاریم بخاطر اشتباه بزرگی که در 1400 سال پیش کردیم و
این ماییم که باید جبرانش کنیم
مازیار

Posted by: maziar at octobre 30, 2008 9:56 PM

آنقدر اين نوشته واضح و صادقانه و درست است مثل همان ابراز عقيده خانم تسليمي كه نمي توان چيزي بر آن افزود جز تأیید و تأسف ..

Posted by: روشنک at octobre 30, 2008 8:50 PM

من نمي دانم كه تو چرا
دستي بر سر خدا
يا خدا چرا
دستي بر سر تو
نميكشد نازت را
تو خود رفته اي به سوي
او نيز
............................................سلام

Posted by: پیردانشمند at octobre 30, 2008 3:49 PM

عجیب است، کارادسکای گرامی. فکر می کردم مفهوم کامنت تو روشن است و من هم به روشنی جواب جمله-جمله اش را داده ام. آیا ممکن است من و تو از دو سیاره ی متفاوت، مال دو قرن مختلف باشیم؟ چون فقط در این صورت است که من طعنه ات را به رویا نمی فهمم، وقتی که از "سلطنت مترقی" و "گلسرخی در برابر جوخه" حرف می زنی، و تو حرف مرا در نمی یابی وقتی از انتقامی سخن می گویم که انسان همیشه متعهدی که "تنها نوک دماغش را می‌بیند"، از "سلطنت مترقی" گرفت، که به تلافی گلسرخی، "هزاران هزار گلسرخی را به مسلخ کشاند و...". (پس این هم برایت نامفهوم است که گفتم بیا دست از سر دیگران و سرخپوستانشان و داویدیه شان برداریم). یعنی تو هیچ سی ساله ی خونبار و سترونی در تاریخ زمین نمی شناسی؟ پس من و تو مال دو سیاره ی متفاوت هستیم. پس 57 و 67 تو هم معنی دیگری دارند.

بگذریم. اما امیدوارم ارسطو هم از سر تقصیر من بگذرد، جمله ی آخرین از او نیست، از من است. فیلسوف حکم صادر کرد که "انسان، حیوان سیاسی ست". من اما کشف کرده ام از تجربه هایمان که "انسان، یا حیوان است یا سیاسی"!
(و تو می گویی: "انسان، نه حیوان است و نه سیاسی. انسان، حیوان سیاسی است." دقت کرده ای به تناقض جمله هایت؟)

Posted by: سپنتا at octobre 30, 2008 12:14 PM

اين استدلال را جور ديگري هم مي‌تواني بسط دهي. مثلاً بگويي دموكراسي؟ انگار ما ابوغريب و گوانتانامو نديده‌ايم.
به همين صورت هر فرهنگ يا موضوعي را مي‌تواني بيابي كه در آن نقطه ضعفي باشد و به راحتي آنرا تعميم دهي تا طرز فكر كسي را كه سال‌ها در پي تئوري پردازي‌هاي دهن پركن پيرامون شعر بوده ولي ذهنش مانند يك حاكم خشك‌مغز جمهوري اسلامي كه فكر مي‌كند غرب يعني برهنگي، گرفتار آفت« تعميم» نشان دهي.

Posted by: قاصدك at octobre 30, 2008 5:45 AM

سلام همشهری عزیز و فرزانه ام...در " باغ باران" منتظرتم.گلی.گل.

Posted by: رضاپارسی پور at octobre 30, 2008 12:34 AM

سپنتای عزیز؛
واقعیتش آن است که از پاسخت چیزی دست‌گیرم نشد؛ الا جمله‌ی آخرش که از ارسطو نقل کرده‌ای و من دقیقن برسر همان جمله ایستاده‌ام و با رویا حرف دارم.
انسان، نه حیوان است و نه سیاسی. انسان، حیوان سیاسی است. حیوانی که از «حجم» می‌آید بیرون، اما گاهی دلش برای انسان بودن تنگ می‌شود و «از درون متعهد می‌کند» و «گلسرخی» را نمی‌بیند و گاهی هم که می‌خواهد سیاسی شود، تنها نوک دماغش را می‌بیند؛ همان‌جا که روشنفکران دینی آویزان مانده‌اند.

Posted by: کارادسکا at octobre 29, 2008 10:22 PM

يدالله جان ،
نمي تواني نگويي ؟ دركت ميكنم . نمي تواني خصوصا اگر سال ها حقوق خوانده باشي. بالاخره تو با حق كار داري .
.
.
پرنده كه باشي
آسمان كه نباشد
نمي دانم حالم را مي فهمي يا نه ...
.
.
بي خيال اين حرف ها . جادوگري ات را بكن . پير مرد !

Posted by: ایوب عبدل at octobre 29, 2008 5:53 PM

سلام
...قصه آشنايي من با تو از جلال كياني شروع شد و كتاب عصر ظهر شب كه برات فرستاده بود و . . .
و بعد هم كه رويايي را خوانديم و خوانديم تا. . .

يا علي

Posted by: کاظم رستمی at octobre 29, 2008 10:24 AM

و البته می توان سلطنت مترقی داشت و گلسرخی را در برابر جوخه دید، و در برابرش آنگاه مسیر یک تاریخ را به سوی دره ها منحرف کرد و هزاران هزار گلسرخی را به مسلخ کشاند و گورهای جمعی در زمین کاشت و برهوتی بر جا گذاشت... هوم، جناب کارادسکا؟
(دموکراسی پویای یغماگر سرخپوستان و بمباران کننده ی داویدیه را بگذار برای خودشان!)
تو که بار همه ی تاریخ را بردوش داری، بیا در برابر هر یک کشته ی تاریخ هزاران بکشیم، بیا برای تقاص هر ستم در تاریخ، دنیا را به جهنم تبدیل کنیم.
کامل ترش کنم و کارادسکا را باز هم خطاب کنم که: تاریخ پر از کشتار است، اما شما اقیانوسی از خون کرده اید این سی ساله ی بسیار قابل را! این است معنای سیاست در قاموس ما!
ما آن سوی تاریخ مانده ها، همین سیاست را هم نداریم! یادش به خیر ارسطو، ولی ما ثابت کرده ایم که انسان، یا حیوان است یا سیاسی!
(امیدوارم ببخشی مرا که کامنتت را دیر دیدم!)

Posted by: سپنتا at octobre 28, 2008 9:59 PM

مریم عزیز!
ولی می دانی، مشکل کوچکی هست این جا. این که گفتن از "فضای بی روح شعر امروز"، و تبیین "عدم امکان شاعری در این زمانه در ایران"، آدم را به یاد اسلام می اندازد، بعد به یاد شعبده بازی نواندیشان دینی و "مبانی پوچ نواندیشی اسلامی"!

Posted by: سپنتا at octobre 28, 2008 12:39 PM

آقاي رويايي عزيز!
خوشحال مي شويم كه از آثار شما در « ارمغان فرهنگي » استفاده كنيم. لطفن در صورت امكان، كارهايتان را برايم ميل كنيد.
خيلي خوب است كه به وبلاگ من هم سري بزنيد. ممنونم

Posted by: Arash Nosratollahi at octobre 28, 2008 12:05 PM

" کـاغـذ "

الوارها

سرانگشتانی بودند

سر به هوا

که به تبرها رأی دادند

و بر شناسنامه هاشان

سنّ گیجشان کشیده شد

حالا

سا ل هاست که ما

بر خطوط مدوّری می نویسیم

که مـدوّر نیستند!

با سلام استاد
م
مارو از نظرات ارزشمندتون بي بهره نگذاريد!!

Posted by: حسین اعتصامی فرد at octobre 28, 2008 9:52 AM

براوو

Posted by: pooya azizi at octobre 28, 2008 9:24 AM

ديگر دراين باره همه چيز روشن شده و جاي هيچ ترديدي نيست... هيفه كه آدم خودشو پير كنه و سوزنش فقط يه جا گير كنه...
از اين پست شايد استفاده كنم. اجازه مي گيرم!
استاد براي اين كه هر نظري آزادانه در كامنت ها منعكس ميشود شما را تحسين مي كنم.
باشد كه ابلهان خود خاموش شوند قبل از آنكه وادار به سكوت گردند!

Posted by: م ح at octobre 27, 2008 11:38 PM

be donbale nazare por maghzetan, yek soale kutah:
aya ateisthayeman mosalman nistand? anja ke ba ghavanine eslami ezdevaj mikonanad o talagh nemidahand, anja ke sahme erse madar ra 1hashtom va khahar ra 1dovvom ragham mizanand, va be salamateye hamhee rashanfekrane ateist ha salevat miferestand?
ao dast bardar az in dar vatane khish gharibbbbbbbb

Posted by: Homa at octobre 27, 2008 9:29 PM

یداله چرا نظرارو منتشر نمی‌کنی؟ نظر دومیمو از دیشب هنوز منتشر نکردیا!؟
می‌خوام بدونم اگه اهل انتشار هستی یه‌خورده برات حرف بزنم.
اگرم اهلش نیستی بی‌خیال بشم.
مثلا خیلی دوست دارم بدونم چقدر هر چی می‌نویسمو منتشر کنی!
البته بماند که ناپی‌ده گفتاست که همچین ریسکی عمرا نکنی!
دیگه پیر شدیو حوصله‌ی این جفنگ‌بازیارو نداری فکر کنم.
گویا که نمی‌دونم قبلا هم داشتی یا نه!
بهرحال از دیشب تا حالا عجیب هوس کردم بشینم هی برات چیز بنویسم. یعنی چیزایی‌رو که دوست دارم در موردشون دربارت بگمو بگم.
سوژه‌ی ردیفی می‌شه فکر کنم. حداقلش اینه که چندروزی سرمون گرمه اینه که بفهمیم تا کجا می‌شه جلو رفت. اما اینو هم می‌دونم که بعیده زیاد جلو بیای. ....
اما خارج از شوخی چون ممکنه یه‌چیزایی رو بفهمی که دیگران نفهمن پس می‌شه جالب بشه.

Posted by: محمد at octobre 27, 2008 8:12 PM

دختر شراب گيرا كرد
ريشه در كف

منتظر هستم

Posted by: محمود نوری at octobre 27, 2008 6:23 PM

سلام
با رویایی حقوقدان که کاری ندارم. . .
اما. . .
مثل خواب کودکی
صدای پایت آرام است
ممنونم که آمدی
و
سپاس بخاطر بودنت

Posted by: کاظم رستمی at octobre 27, 2008 11:59 AM

هرچند نمي‌شود صبر كرد ولي نظر شما اين نيست كه اين‌ها را حذف كنيم،ها؟

Posted by: آشنا at octobre 27, 2008 9:17 AM

یا شاید بوده اند...

Posted by: بی نام at octobre 27, 2008 4:53 AM

حرف کارادسکا نمیگویم درست اما قابل تعمق است. برای رویایی آوانگارد، کمی نسبی گرایی لازم و تا حد زیادی نسیان تاریخی غیر قابل بخشش است. بعد هم رویایی جان، تو شاعری یا تئوریسین لائیسیته؟؟؟ ول کن بابا! تسلیمه هم مثل سلمان گرفتار چیزهای دیگری هستند بدتر از اسلام. کمی از فضای بی روح شعر امروز بگو. برای همه تبیین عدم امکان شاعری در این زمانه در ایران مهمتر از فهمیدن مبانی پوچ نواندیشی اسلامی است...

ارادتمند شدیدت مريم

Posted by: مریم at octobre 26, 2008 5:30 PM

خوشم اومد ازت رویا!
تا به‌حال برات کامنت نذاشته بودم!
در حال پنداشتم که دست خدای بسی دموکراتی هستی!
زین پس واسَت هر پست کامنت می‌زارم!
باشد که رستگار شویم ما روبوط‌های فضاینده!

Posted by: محمد at octobre 26, 2008 4:12 PM

ایول!
باز یداله به‌روز کرد!
یداله عزیز،
برای من همیشه سوال بوده که انسان عبارت از چیست؟
یا ربوطی‌ست و در این میان دست خدا یک روبوط خفن است؟ یا چیز دیگری‌ست؟
دست خدای عزیز،
گاهی می‌اندیشم که تو در انجام اوامر خدا دستی بزرگی!
ای دست بزرگ!
تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ کجایی واقعا؟ آیا جا را در لغت می‌توان در سطح بررسی کرد؟ و تو کِی هستی؟ آیا وقت را نیز؟
تا وقت دیگر، در جایی دیگر، قربانت نقطه

Posted by: محمد at octobre 26, 2008 11:42 AM

با درود به يداله رويايي عزيز !
از زحمتي كه در انتشار آگاهي مي كشيد، ممنونم.
مجله اي با نام " ارمغان فرهنگي " كه از خوزستان برمي خيزد، به سردبيري آقاي داريوش معمار و مسووليت صفحه ي شعر و داستان اين جانب؛ آرش نصرت اللهي، شروع به كار كرده است. خوشحال مي شويم از شما هم در اين مجله شعر و يادداشت هاي ادبي داشته باشيم. ارمغان فرهنگي، پخش سرار كشور دارد و در 5000 نسخه به چاپ مي رسد.
باسپاس

Posted by: آرش نصرت اللهي at octobre 26, 2008 10:16 AM

با درود به يداله رويايي عزيز !
از زحمتي كه در انتشار آگاهي مي كشيد، ممنونم.
مجله اي با نام " ارمغان فرهنگي " كه از خوزستان برمي خيزد، به سردبيري آقاي داريوش معمار و مسووليت صفحه ي شعر و داستان اين جانب؛ آرش نصرت اللهي، شروع به كار كرده است... . ارمغان فرهنگي، پخش سراسر كشور دارد و در 5000 نسخه به چاپ مي رسد.
باسپاس

Posted by: Arash Nosratollahi at octobre 26, 2008 10:15 AM

در مقابل، می‌توان سلطنت مترقی و دموکراسی پویا داشت و گلسرخی را برابر جوخه و سفره‌ی سرخپوستان را در دست یغما و داویدیه را زیر بمباران ندید... هوم، جناب رویا؟
نمی‌شود به پیرانه‌سر از در درآمد و از خود به‌ خود شد و «متعهد می‌کند» را فراموش کرد و پستِ قبلی این وبلاگ را نخواند و ناگهان متعهد شد و به یاد آورد کشتگان را؛ اما فقط بخشی از آن‌ها را.
برای نواندیشان دینی، تاریخ از فردای شصت و هفت آغاز می‌شود و شاید برای رویا، از فردای پنجاه و هفت.
بایست تکمله‌ای به این نامه افزود و عباس عزیز را خطاب کرد که: هیچ وقت، هیچ کشتاری نداشته‌ایم. دعوا بر سر آن ده سال ناقابل است. این است حجامت سیاسی.
ما آدم ها اما فقط سياست داريم!

Posted by: کارادسکا at octobre 25, 2008 9:43 PM

دقیقا مساله همین است آقای رویایی عزیز. هر کس خریداری برای متاع‏اش نداشته باشد، قرار نیست دکان‏اش را ببندد و برود، شکم و روح گرسنه است و نان و جان می‏خواهد تا سیر شود. طبیعی است که اینها به جای بستن دکان، رنگ در و دیوار را عوض کنند.

Posted by: ساتگین at octobre 25, 2008 9:35 PM