mars 26, 2010

حرفِ آخر ِ شعر

  •  

.بخشی از غرض وغایتِ اشیا وچیزها نهفته درنامی‌ است که به آنها داده ایم
نامی‌ که ما به اشیا می‌ دهیم سهم کمی‌ درغرض وغایتِ آنها دارند. یعنی کلمه ها به خودی خود همیشه کمی‌ از شیئ‌ وياچیزی را که نمایندگی می‌ کنند می‌ رسانند. مگر وقتی‌ که ما جایگاه و مقر تازه ای در متن به آنها بدهیم
این نام ها را کی‌ به آنها داده است ؟ و کِی؟ چرا برخی‌ از آنها جسمی بزرگتر ازبرخی‌ دیگر دارند.؟
فیزیکِ لغت نگاه مرا، و طنين آن گوش مرا، در جریان جمله اداره می‌ کند. از آنجا که نمی‌ توانیم از ساختمان ریتم در قطعه غافل بمانیم پس باید فیزیک لغت ها را، بعنوان حجم های کوچک بصری و صوتی ( تلفظ)، درجایی‌ بنشانیم که هم ازغایت وغرض خود دورنمانند. و هم ما بتوانیم غرض وغایت تازه و جدیدی به آنها بدهیم
می‌ خواهم بگویم که دریافت معنای‌ نهایی کلمات و کشف فینالیته ای که آنها با کاربردِ زبان(لانگاژ) درشعر پیدا می‌ کنند، بسته به مقر و جایگاه ناشناختهٔ آنهادرشعر است . خوانش ِ ما ازشعر کشفِ همین ناشناخته است، که معمولا ناگفته می‌ ماند. یعنی ما با نویسش حجمی به آخرحرف می‌ رسیم ولی‌ به حرفِ آخر نمی‌ رسیم

و حرف آخر مطلق ِحرف است . که مقر و جایگاه ندارد. مطلق ها جایگاه ندارند. توانا ترین ِما جزبه آستانه و درگاه آن راه نداریم. ناتوانی‌ ما در کشف حرف ، آخر ِحرف ، مربوط به ضعف و ناتوانی‌ زبان نیست، مربوط به جهل ما از "جای کلمه" است. که ما را به آخرحرف، و نه حرفِ آخر، نزدیک نمی‌ کند. این جهل از دو سو می‌ رود و هردو سو را دور ازغرض وغایتِ خود می‌ کند. آن بانوی محترم و مترجم دعای کمیل به زبان انگلیسی، به دو زبان خیانت می‌ کند. طبیعتِ آن یکی(عربی)‌‌ در طبیعت این یکی(انگلیسی) ‌نیست. اصلا نیست. آنهم در زبان دعا ! و چون هیچکدام از این دو، زبان ِمادری اش نیست پس به سه زبان خیانت می‌ کند. و در مشغله ای که این سه زبان در مترجم ِدعای کمیل پیدا می‌ کنند، متن نه تنها چیزی برای گفتن ندارد، بلکه برای نگفتن هم چیزی ندارد

در پیش ما شاعران، شعر همیشه حرفی برای نگفتن دارد. و ناگفتنی ها در آنند که بدانیم جسم فیزیکی‌ لغت ، یعنی همان جسم کوچک بصری‌ را، و همان فاصلهٔ صوتی را ( به اندازهٔ تلفظ لغت)، که خود حجم کوچکی است، در کجای سطر بنشانیم تا سهمی داشته باشند درآن اسپاسمان بزرگتری که استعارۀ ما می‌ آفریند،( و یا استعارۀ ما را می‌ آفریند
در رفتاری که ما اینگونه با زبان می‌ کنیم کلمه‌ها آن سهم کوچکی را که گفتیم ( بعنوان نامی‌ بر چیزی ) دارند، ، در همان فاصلهٔ فیزیکی، در متن جا می‌ گذارند. به نفع آن سهم بزرگتری که در فاصله های ذهنی‌ ایجاد می‌ کنند و درآن، مطلق ِ نا گفتنی مشرف بر گفتن است ، بر گفتن چیزی که در آن فاصلۀ صوتی(تلفظ کلمه) جا مانده است . شناختن جای ناشناختهٔ لغت دریافت ِهمان ناگفتنی است، که سهم خواننده است، وکوششی است که معمولا تا آستانه دورتر نمی‌ رود. براین مبحث، حرف بکِت شاید عصاره ای باشد
" آنچه می‌ خواهیم بگوییم به همین دلیل ِ ساده ناگفته می‌ ماند که ناگفتنی است"

(از میان یادداشت ها)

يداله رؤيايی @ royai AT orange DOT fr mars 26, 2010 1:39 AM || Balatarin
Comments

An intelglient point of view, well expressed! Thanks!

Posted by: Dien at septembre 8, 2012 8:27 PM

رویایی!رویایی!
مغزمارا...منظور
به تحرک واداشتن است استاد
!

Posted by: دیگر at avril 10, 2010 1:00 PM

درود بر استاد. مدتی یکسالی می شود که بر روی زبان کار می کنم و دو تئوری در مورد آناتومی و فیزیولوژی واژه دارم. به سفارش یکی از اساتید به سراغ کارهای شما آمدم ولی باید اعتراف کنم هیجان زده شدم وقتی سایتی از شما پیدا کردم.
راهنمای ما در زبان و ادبیات آثار کسانی چون شماست.
پیروز و سربلند باشید.

Posted by: امید at avril 8, 2010 11:42 AM


سلام
سال نو شما مبارك
سالي پر از شادي و موفقيت براتون ارزومندم
با تبادل لينک موافق هستين؟
اگر اره بفرمايين با چه اسمي لينک کنم؟

مرسي

Posted by: محمد قنبري at avril 8, 2010 12:34 AM

سلام آقای رویایی عزیز
سال نو مبارک
همچنان پیگیر و علاقه مند شعر هایتان را دنبال می کنم و به دقت می خوانم . چند ماه پیش هم شعری از شما در مجله ارمغان فرهنگی که سر دبیر آن هستم به چاپ رسید . نقدی هم بر آثارتان نوشته ام که در قالب یک کتاب که بررسی آثار سیزده شاعر معاصر است به زودی اگر مجوزش برسد توسط انتشارات نگاه منتشر می شود.
امیدوارم به زودی مجموعه ای جدید با حال و هوای هفتاد سنگ قبر از شما بخوانم.
با مهر
راستی با چند شعر تازه به روزم که خوشحال می شوم به تارنمای من سری بزنید و بخوانید.

Posted by: داریوش معمار at avril 6, 2010 1:43 PM

اقای رویایی عزیز
من چند بار تماس گرفتم متاسفانه موفق به صحبت نشدم
امیدوارم خوب باشید

با سپاس از مهر شما
رحیمی

Posted by: nazanin rahimi at avril 3, 2010 3:41 PM

با سلام
اقای رویایی بسیار
.با سپاس .
رحیمی

Posted by: rahimi at mars 30, 2010 9:18 PM

اولین بار که کتابی از"رویائی" را خریدم ، در ابتدای جنگ ایران و عراق
بود . یک کتابفروشی در اصفهان بود که صاحبش آخوندی بود به نام
شیخ عبدالرزاق ، کتاب های دست چندم را می آورد و قیمت خون پدرش
می فروخت . برای همین نزد اهل کتاب منفور بود . برای استخفاف
می گفتندش ، "شیخ عبدالرقاص". کتاب دریائی ها را باید از او خریده
باشم. کتاب را با ادب حضور باز کردم. نه چون بلد نبودم که دو کلمه
یاد گرفته و ناگرفته ، بزرگان را دست کم بگیرم. اتفاقا تُخس بودم و
آداب نامحترم شمردن را بلد بودم و هستم. اما اگر قرار بود که من
شعر و ادبیات را جدی بگیرم و آن ها ، دل من باشند و فکرم ، پس باید
که قدر استاد را می شناختم. تنها سر نخم از "او" همان کتاب بود.
"دو زانو" نشستم و دریائی ها را خواندم.
حالیا اما چه می توانم بگویم برای "مردی" که در سنین بالای هفتاد
سالگی "دوام حیثیت" ماست در شعر . و من که نیما هستم ،
دو کلمه یاد گرفته و ناگرفته ، می آیم این جا و با مردی که زمانی
کتابش را مثل مصحف بر رحل دل می گشودم ، از طریق اینترنت
رو در رو حرف می زنم و از قِبل همین اینترنت - که مرا مختفی کرده-
اگر لازم دیدم ، لابد متلکی هم می پرانم!
نیما.

Posted by: نیما at mars 29, 2010 1:48 PM

به آقا يا خانم فلورا و mojeno

ايميل هاي شما درست رسيد، متاسفم که تمام کامنت را نگذاشته ام، کمي کُميلي بنظر مي زسيد. البته اين "بازيهاي واژه اي" با نثر حوزوي فرق مي کند، اينکه " در ذوات بي ذاتِ کلمه...غايتِ لا يلزم مضمون...در مولد مواليد پنهان آشکارا ظاهر مي گردد... که خودش را عين گربه بليسد "

پاسخي ندادم چون نميدانم شما کي هستيد. با اسم مستعار هم حرف هاي بي اعتبار بسيار مي توان زد

Posted by: رويائي at mars 28, 2010 10:11 PM

یک کم از گذشته فاصله بگیر آقاجان. این بازی های واژه ایی مال سالها پیشه. دستکم مال پنجاه سال پیش از اینترنت. حالا که اینترنت هم هست. شماها مثل اصحاف کهف تو غارهاتون موندین و نمی خواین تکون بخورین. بیاین بیرون کمی بدوین شاید گرد و خاک جنبش تازه و شاداب سبز رو از دور ببینین..


- فلورا ؟

Posted by: flora at mars 26, 2010 11:01 PM

غرض از محتوای اسپاسمان در شعر حجم ، تولیداشیادر ذوات بی ذات کلمه است که لغات را در سوبژکتیویته ی محض و ابژکتیویته ی پنهان اغراض بی منتها غرق می کند.از این طریق است که غایت لایلزم مضمون از ابعاد بی سطح شی ء عبور می کند و شعر،در مولد موالید پنهان آشکارا ظاهر می گردد.جسم لغت که برهنه می شود زبان از زبان می ایستد و تنها کاری که می تواند بکند این است که خودش را عین گربه بلیسد

توصیه می شود که پرتقال فروش را تا سکته نکرده از این جا ببرید.

به قول پوپر: هیچ چیز آسان تر از دشوار نوشتن نیست .

- به قول من : يک فيلسوف خوب بايد بد بنويسد
اگربخواهد خواننده متن اورا بخاطر محتوايش بخواند
رويائي

Posted by: mojeno at mars 26, 2010 6:45 AM
Post a comment









Remember personal info?