août 29, 2010
نويسش (10 )
سوآل : چگونه و چرا مي نويسيد ؟
پاسخ : کم مینویسم، دیر مینویسم. تأنی ضعف من است. و ضعف من این است که نمیتوانم. نتوانستن عیب من، و عیب من عادت من است. حالا دیگر نمیتوانم خود را عوض کنم، این عیب و این عادت در من مانده اند و با من زندگی کرده اند.
من دورتر میروم از آنهایی که تند تر میروند. فرق من با آنکه تند می رود این است که او، وقتی که می نویسد، بر آنچه که می بیند می رود. من اما، قلم که می گیرم ، با آنچه که می بینم در نبرد می مانم. تا از او – از معلوم – پرده بر دارم . او، آنچه را که حس میکند مینویسد. من اما، با آنچه حس میشود، - با محسوس - نامحسوس میمانم. من حس نمیکنم.
بر جملههایم تامل بسیار میکنم. و تاملهای دستِ مرا ذهن من است که دور میبرد. ذهنی با تربیت حجمی. وتربیتِ شکل، که بدون ریتم زندگی ندارد. ریتم را به معنای وزن و عروض نگیرید(که در جای خود غنی، دلپذیر و هوشمندانه است). ریتم در قطعه و نه ریتم در مصرع . ریتم را در حرف من اینجا، به معنای حرکتِ حرف بگیرید. حرکت حرف در متن، "جا" ای که در نویسش پیدا میکند. "نظم جا". منظورم نظم چیزها نیست. چیزها نظم ندارند. به داخل متن که میآیند، نظم شان را در بیرون جا میگذارند، به خاطر جایی که در قطعه شعر پیدا میکنند. این حرکت نه نقطۀ عزیمت دارد و نه مرزِ رسیدن. تمام ذهن حجم ذهن ادامه است، ذهن غایت. غایت معلوم نیست. پس ذهن، ذهن ِ بی غایتی است، بی نهایتی است. پس ادامه، ادامهٔ لغت است، ادامهٔ لوگوس که مادر الفبا است. من حتی "ی" را هم از آخر الفبا بر میدارم. چون ادامه ادامهٔ لغت است، و در این ادامه، لغت چیزی جز علامت نیست. و علامتِ لغت، باری برای لغت است. من آنرا مثل معنای آن میگیرم، که همیشه جایش را خالی از خودش میکند، مثل "ی" در آخر الفبا،. که در علائم نا معلوم ادامه میگیرد. مثل حلاج در علائم نامعلومش،. و اقامتهایش در طواسین. حلاج لُغُز(لوگوس) را هم ساکن دوایرِدرهم میبینذ. لِغُزهای او، شعر ما را زندگی ِ لغت میکنند. وقتی که میدانی، ادامه میگیری. شتاب نمیگیری.
در تأنیهای من، همیشه تکهای از متن تمام متن است. بقیهٔ متن برای همان تکه می آید. همیشه کسی هست که متن مرا بهتر از من میخواند. حسودِ او که میشوم در همان تکه میمانم، و فکر میکنم برای بهتر از خودم مینویسم. من این بهترازخودم را درهمان تکه جا میگذارم. میگردانمش، میچرخانمش، دورش میگردم. خودم را تکرار نمی کنم، و در تکرار آنچه خودم نیست مقاویت نمی کنم. حتی تکرار را تکرار می کنم. ولی تاجر ِ تکرار، اندی وارهول، نمی شوم. تا بخواهد بشود استروکتورم را به سرعت عوض می کنم. پیکاسو می شوم، زائر پاره فضاها، و کعبه های مکعب
. تکرار گروهی، سِری و تکثیر، کار من نیست.. اگرچه در جای خود زیبا باشد. کار مرا رابطه اداره می کند. اگر رابطه نباشد، شماره و تکثیر مارا به جائی نمی رساند. کار شعر کار "تولید انبوه" نیست . اینکه ما یکی را کنار خودش بگذاریم یا کنار دیگری، حتما حکمتی دارد، حکمت ِ کنار. و جوار، که در زیباشناسی بازی بزرگی دارد. "دیگری راهم رابطه در کنار دیگری می گذارد نه شماره و نمره" (هوسرل). پس باید به کنار اندیشید نه به تکرار، وقتی کنار معنی ِ دیگر می گیرد ( لبریختۀ 80). و "معنی ِ دیگر" را، اگر کشف نکنیم ، می سازیم .
ساختن ! در این معنی است که من همیشه فکر کردهام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامهای برای لغت، و در لغت شامهای برای شعر باشد.
* رک: نويسش 11
درشخص من دوشخص هست ; يکي مفردکه امضا مي کند
ديگري جمع که مي خواند.
ودرلحظه ي خوانش ما سه تائيم .
سلام اقاي رويايي عزيزازاينکه کامنت من روخونديدممنونم .
مدتهاست توايران سلام که نه جواب سلام هم خريدني شده چه خوب شدديگرکه اينجا نيستيد.براي هزارمين بارميگويم چه خوب که اينجانيستيد.درجايي که ديگرامضاهامعناندارد.اينجاديگرکسي شعرنمي خواندشاعرهاامضاندارند.جايي که (بحران )هويت ماشده است وهويت ماگم شده دردويدن براي قوتي که ايا...نمي خواهم نااميدباشم ياشماراازچيزي که بهترازمن ديده ايدولمس کرده ايداشاره کنم فقط مي خواستم به خودم به امثال خودم اطمينان بدم که يکي که شاعرمنه شعرهاش مال منه چه اينجاچه انجا هرجاکه باشه امضاش مال من ..
درمتن من چيزي ازتن من هست :اصرارمن وتکرارمن.درتن من چيزي جزادامه پوستم نيست ...
سلام اقاي رويايي خيلي وقت بودچيزي توي گلوم گيرکرده بود نمي توانستم بنويسمش ياحداقل به بغضي بترکانمش .تاامدم سراغ شماودلم خالي شد ...الغرض بااجازه شمااين مطلب رورووبلاگم مي خوام بذارم اگه اجازه بديدممنون ميشم . اين شعرشما هم هميشه شعارم بوده ازتوسخن ازبه ارامي / ازتو سخز ازبه توگفتن / از تو سخن ازبه ازادي. اينهارانوشتم که بداني چقدردوستت دارم وبهت احترام مي ذارم .
Posted by: ghasem at février 9, 2011 4:58 PMتلاش 2
..
از میان ِ سنگ ِ خارا، سبزه ای، سر بر زده.
در شکاف ِ سنگ ِ خارا ...،
سوز
28.06.2010 - 07 تیر 1389
رویایی عزیز،
امیدوارم خوب،خوش،خرم وسلامت باشید و رویا ها تان رویایی تر از همیشه!
من عکس ترا هرروز می بینم که از پس آن پنجره به من می نگری و انگار گریه ی صد قرن در گلو داری .
من آدمی گمنامی هستم ، گاه و ناگاه فکر نویسش به کله –ام می زند و احساس می کنم که نویسش های-ام،زندان و پنجره ی اتاق-ام را گشاده تر می کنند.
ای کاش! مثل تو می نوشتم یا دست ِ کم شعری،سرودی،پیامی،کلامی یا درودی.
آخر چه دارد آواره ای با آواره ای جز همین پنج تای ی دار در آخر جمله ی بالا؟
میدانم که تو با آفرین من و نفرین کسی دیگری از پا در نمی آیی!
چند روز پیش به پاریس آمده بودم،همان شهری که در کودکی به نام عروس شهر ها می شناختم-اش،نخستین دیدار-ام را از گورستان به نام پیرلاشزآغازکردم.
وقتی به دوستانم کفتم،از فرظ خنده دهان-شان شش وجب شده بودند.
کوتاه سخن اینکه می خواستم ببینمت اما نشد.
گو اینکه کوکب بخت مرا نیز هیچ منجم نشناخت!
آدرس نویسش خانه ی شما هم چندان واضع نیست.
من هم یک دل را صد دل کرده تیری به سوی شما رها کرده ام.
خوب حالا باید دید که این تیر به مقصد می خورد یا نه؟
با بهترین آرزو ها،
جان تکساری
. . .
متن تان را خواندم و مثل همیشه ی متن ، لذت بردم . لذتی از جنس کلمه وقتی به لذت می اندیشد .
با من بنشین
جمجمه ها بر بالش مهربان ترند
در زیر ِ تلی از خواب
تنها ، با تل ِ خواب
این شعر مدتی ست مرا کشته ست . نشسته ام روبروی کوهی بلند و گریه می کنم . این شعر مرا به گریه به خنده می آورد . بخاطر این یک ماه سکوت را آغاز کرده ام حتی اگر بنویسم که هنوز ننوشته ام . به من به شعر من دارد کمک می کند این شعر . این شعر ، برای من جهانی در ادامه ی جهانم آورده است که شکل منحصر زیبایی از شعر است . هنر نمایی حس در قطعه در کلمه که حس در کلمه ست بی حس نشسته و مشاهده می کند که مشاهده کنم و در آن این بی نظمی ، ساختار ِ حس را به تن بگیرم و جمجمه ام را بر بالش بگذارم . بر تنهایی ؛ کلمه ی تنهایی . با تلی از خواب در زیرترین تل ِ خواب خاک .
شعر شما مرا به گریه انداخته است . بی خود سخن می گویم . که هنوز ، همه آن سخن ها را که برایش اینجا و آنجا چون مجانین گفته ام ، اینجا نتوانستم که مجموع کنم . بی خود سخن می گویم . بجای سریع سخن گفتن، گریه به یادم می آید .گریه یادم را ازم می گیرد و با این شعر ، تنهایم می کند .
ممنونم که نوشتیدش و خواندمش .
........................................
این استخوان ِ صُلب
جا شد
تا باد در ستون ِ خلأ
میعان ِ مردگان ِ سماوات
برپا شد
فرق ِ دونیم ِ اعظم
توسن که زیر و بم را
خون کامه دیداری از مس و گچ کُنَد
جوار ِ بروجی
وآن ماه بشکفد
ژن پاره در مدار ِ مُقَرنَس
رود ِ لگن پراش
پاژَن
.
.........................................
تمام ِ جهان
واژه هایی هستند
که برایم
شکل ِ دیگری دارند
هر بار
...
با احترام ؛
کیوان
Posted by: کیوان at septembre 12, 2010 9:31 PMبا سلام خدمت استاد ارجمندم جناب آقای رویایی دلتنگ بودم مطلب تان را که خواندم جان تازه ای گرفتم همواره از جنابعالی می آموزم با احترام خاکسار شما
Posted by: جلال کیانی at septembre 12, 2010 7:00 PMآقاي دكتر يدالله رويايي
كه تنها بازمانده از سلاله شاعران تواناي ايرن زمينيد
...
با درود
سميرا نوزري
Posted by: سميرا نوزري at septembre 12, 2010 9:41 AMسلام
در فضای ارامش بخشی می نویسید قلمتان پایدار
با سلام و احترام
با شعر دیگری به نام "پروتکل الحاقی" به روزم.
قدم رنجه فرمایید خوشحال می شوم[گل]
ساختن ! در این معنی است که من همیشه فکر کردهام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامهای برای لغت، و در لغت شامهای برای شعر باشد.
استاد ارجمند
بسیار آموختنی بود .چندین و چند مرتبه مرور کردم .ممنون از دقت نوشتارتان .
با احترام
با درود خدمت استاد گرانقدر جناب آقای رویایی عزیز،
از مطالب ارزنده شما استفاده کردم و بهره ها بردم.....
با تشکر
سیدمرتضی حمیدزاده
توکلت علی الله
_مرد ماهیگیر با نجوای بسم الله
_قایق خود را به سان قایق خورشید
_روی ناهموار ِ موج آرام می راند
_دستهایش می سراید آیت الکرسی به هر آمد شدِ پارو
_ونگاهش میدهد پرواز صدها مرغ سبز یادها را در فضای قصرهای موج
_آفتاب گرم را با جلوه ی هر یاد می خواند
_آفتاب اما نمیداند که مردی هست و موجی از توکلت علی الله در سرش سرشار ماهی ها
_وینک آیا در درون طور ماهیگیر
_حسرت صد ماهی چالاک می ماند؟
این شعر مشترک یادبودی است از شبی و گوشه ای که در هر بند آن مصرع اول را من(اسماعیل شاهرودی )مصرع دوم را هوشنگ بادیه نشین و سومین مصرع را یدالله رویایی ساخته است.
Posted by: کاوه at septembre 2, 2010 10:43 AMآقاي يدالله رويايي ، شاعر ارجمند
ا درود
مي خواستم مطلبي عرض كنم خدمتتان . اما متاسفانه از ديروز تا به الان اينترنتها در ايران قطع مي باشد . .... و تماسها نيز مثل اينكه يك طرفه شده است
اميدوارم زودتر اينترنتها را در ايران وصل كنند.
ا احترام ، با مهر ، با سپاس
سميرا نوزري
خدای عزیزم یدالله رویایی عزیز وقتی دیدم به کامنت من حقیر جواب دادی باورم نشد از وقتی دیدمش هی دارم می خونم این بزرگ ترین افتخار زندگی من که خدای شاعران کامنت من رو بخونه آقای دکتر جدی نمی دونم چی بگم ؟همه ی زندگی من هستید اصلا لال شدم دوستتون دارم . آقای دکتر ممنونم جالب بود آره وزن بعضی شعرهاش من جمله این یکی >بر آمده از آبنوس و شب توهم بودا نشان من گشوده دو بازو به دعوتم ربوده مرا از جهان من
شما و آقای پرویز اسلامپور آبروی شعر جهان هستید همین چند وقت پیش بعد از کلی جستجو و نا امید از پیدا کردن اشعار اسلامپور وصلت در منحنی سوم رو در یکی از کتابخونه های تهران پیدا کردم و کپیش کردم حتی یه کتاب از محمدرضا اصلانی هم پیدا کردم شب های نیمکتی روزهای باد
در کل این که شعر حجم آوانگاردترین شعر دنیاس .آقای دکتر رویایی کاش ایران بودین می شد ببینمتون به خدا به عشق شماس که زبان فرانسه می خونم چون شما فرانسه هستید چون شما راجع به حلاج می گید رفتم خریدم خوندم راستش حرفای شما باعث شد بخونم والا چیز زیادی سر در نمی یارم .
آقای دکتر بیش از این مزاحم نمی شم سپاسگزارم که کامنت من رو خوندید بزرگواری شما منو به این حد گستاخ کرده که از شما بخوام کامنت من رو بخونید
آقای دکتر خواستم این هست که مراقب سلامتیتون باشید یه جهان به شعرتون نیاز داره
آقای دکتر خواهش می کنم نظرتون رو راجع به سیمین بهبهانی با صراحت بگید چند جایی توی از سکوی سرخ 2 راجع به ایشون گفتید مثلا این که شعر ایشون اعتباری به شعر معاصر داده و یا چیزی در این معنی ازتون می خوام حتی کوتاه هم که شده این لطف رو بکنید راجع به ایشون بنویسید نظر شما برام مهم خیلی زیاد خانم بهبهانی که به شعرهای شما خیلی علاقه داره و تو کتاب یاد بعضی نفرات چند جا اسم شما رو آورده من جمله توی یاد بعضی نفراتی که از انتشارات نگاه سال 86 چاپ شده شما رو شاعر درخشان خطاب می کنه و جا به جا از لبریخته ها و هفتاد سنگ قبر مثال می یاره به نظر من آقای دکتر شما جدا دموکراتین شما مدرن ترین شاعرین و خانوم بهبهانی سنتی هستند و غزل سرا اما این جور که من فهمیدم صمیمی بودید شما دو تا. تو یکی از مصاحبه هاشون شما و فریدون مشیری و لعبت والا رو صمیمی ترین دوستای خودش می دونه من خوشحالم که دو شاعر مورد علاقم شما و خانوم بهبهانی اینقد دوستید با هم >آقای دکتر هیچ شاعری حتی حافظ با اون عظمت هیچ بزرگی حتی شمس و حلاج به اون عظمت به گرد پای شما نمی رسن شاعر های معاصر که تکلیفشون معلومه شما خدای من هستید من می پرستمتنو ن تقریبا مجموعه اشعارتون رو حفظم عاشق کتاب دلتنگی ها هستم در چترهای بسته باران است ....
دوست بي شائبهي من
بله ما باهم دوست بوده ايم ( هستيم).
سنتي ؟ بله ، ولي با بدعت هايش در عروض، و پيشنهادهاي تازه ي او در مصرع ، همانقدر که شعرسيمين سنتي شده شعر سنتي ماهم "سيميني" شده است.
معذالک تا آنجا که به ياد دارم او از مدرنيسم دريافت هاي هوشيارانه اي داشت. هميشه با ذهني پذيرا .
تعجب می کنم از شما کامنتم را راجع به مطلب قبلی خود حذف کردید؟
- ؟؟؟
نديدم بفرستيد
سلام شاعر.
جوان تر که بودم، هاله ای شکفتی دور تا دور نامت بود. از من در کنج شهرستان ، تا شاعر شهرستانی سر خورده در تاریخ ادبیات؛ حالا که در آستانه دهکده جهانی زیست می کنیم شگفتی بدل به چیزی گردیده که نمی دانم چیست(باید احساس جدیدی باشد، مثل جهان جدید، که تبعاً واژه ای جدید را می طلبد). این ها را می گویم که بگویم الان، همه ی این نویسش ها در نویسش مارشال مک لوهان شناور است، درست مثل کلیت منطق انسانی که خواه نا خواه در تفکر ارسطو زندانی است:
(ساختن ! در این معنی است که من همیشه فکر کردهام که شاعر ِ امروز باید هنرمندِ امروز باشد. یعنی هم شاعر باشد هم آرتیست : در شعر شامهای برای لغت، و در لغت شامهای برای شعر باشد.)
در آن سالهای جوانیت، شاعر امروز بودی(نه امروز آن روز، که امروز امروز، چه می دانم! شاید هم امروز فردا). امروز شاعر کدام زمانی شاعر؟
دکتر رویایی عزیزم ، چند سال از بیانیه ی شعر حجم می گذرد؟!!! نه ، من آن بیانیه را در خور این جنبش فکری نمی دانستم.
ولی این نوشته بیانیه ی کاملی از شعر حجم است که تمام و کمال از سیستم فکری شما می گوید. این نویسش خط حرکت فکری شاعری بزرگ را نمایان می کند که افکار او جهانی را متحول کرد.جهان هایی را متحول کرد بهتر است بگویم.
