décembre 30, 2012

مستأصل

                                    
س - استاد نظرتون در بارۀ شعر رویائی چیه؟
ج - اُه...حرفشو نزن، حوصله ندارم (در طرفه العینی سایه ملول شد)
س - چرا ؟
ج - پرت و پلاست
( با دست و چشم و صورت و صدا شعر رویائی را پس می زند)
س -  با خودش هم آشنا بودید ؟
ج -  بله زیاد
س - چرا اینطور ترش کردید ؟
ج - نمیدونم، سختمه بگم، ولی به نظرم صداقت درش نیست.
       ............................................................................
        ...........................................................................
س -  استاد نگفتین چرا شعر رویائی رو  دوست ندارین ؟
ج -  ( با کلافگی مطلق) چه می دونم.... چرا نداره (از روی ناچاری می خندد)
س - یعنی هیچ شعر خوبی نداره ؟
ج -  به حضرت عباس نه !
(سایه وقتی مستأصل می شود به حضرت عباس(ع) قسم می خورد)

 نقل از کتاب "پیر پرنیان اندیش" ، خاطرات هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

 

décembre 25, 2012

تخته‌های سیاه از بداهه (شمارۀ دو) *

4%20%2830%29.jpg

javascript:void(0);/*1356455075608*/


                                              بداهه، جوهرِاتفاق

 بداهه نویسی، گفته اند، اندیشیدن نیست. آری، از پس اندیشه ای نمی آید، ولی آنچه راهم که با خود می آورد چیزی جزاندیشه نیست. بداهه مفهوم ناگهانی را در خود دارد اما چندان هم ناگهانی نیست. چون، ناگهانی گفتن معنایش نیندیشیده گفتن نیست. به همین جهت آنها، بداهه‌ها، حرف هائی که می زنند، و یا با خود می آورند، و یا ما درآنها کشف می کنیم، بدیهه هستند ولی همیشه بدیهی نیستند. بداهه از بدیهی می گریزد. با انتظار میانه ندارد، خود را غیر منتظره می خواهد. شاید ازهمین روست که بداهه ها، این بداهه ها، پیش از آنکه از مقولۀ بدیهیات بشوند، خواسته اند پارادوکس باشند (در آنچه با خود می آورند و یا ما به آنها وام می دهیم )، و درمتن نمائی بگیرند گاه ناخوانده گاه ناخوانا. با اینکه به دعوت من اینجا آمده اند، با اینکه من آتها را احضار کرده ام. آنها به دعوت من پاسخ داده اند، سریع تر از دعوتِ من. معذالک انگار چیزی، اگر نه از انتظار، بل از آرزو در خود داشته اند ، نیروئی که آنها را  جلوی صحنه و جلو تر از صحنه رانده است . در بداهه آرزو است
 بداهه را، با اینهمه، نشناختم هنوز. نه اورا و نه آرزو را. بداهه را پیش از این هم با دوستان شاعرم گهگاه تجربه می کردم، درشعرهای مشترکی که با هم ودرحضورهم می نوشتیم: من جمله با فروغ، شاملو، شاهرودی، بادیه نشین، اسلامپور، الهی، احمد رضا احمدی و ... جوهر آن را، اما، در پرفورمانس پانزدهم اکتبر ١٩٩٤، در موزۀ برنه بود که شناختم : جوهر اتفاق
 مایه‌های اتفاقی ِ این بداهه‌ها هم، این مایه‌های بی شکل در سال ١٩٩٤، بسیارشان بعدها در سال‌های ٢٠٠٠، گاه و بیگاه سر می‌رسند و لژ دیگری پیدا می‌کنند. کجا؟ جایی در ذهن : سیبی می‌افتد. گوی بی تابی که از گردونه خارج می شود

 درلحظه‌ی بداهه آنچه به ذهن می‌رسد به دعوتِ همان چیزی است که به ذهن رسیده است ویا رسیده بوده است. وبداهه نویسی، گاه، رسیدن به رسیده‌هایی است که دعوت از نارسیده‌ می‌کنند. یک اجرا است . بداهه، اجرای نویسش است. خود کاری ِدست نیست . ولی خودکاری ِ دستی است که دست در ذخیره‌های ذهن می‌بَرد ، به ویژه اگر در برابرمردم و زیر نگاه دوربین باشد
 گفتنی‌ست که مصرع‌هايی که روی واژه‌های پیشنهادی مردم بر تخته ِ سیاه و یا روی طومار آویخته بر دیوار آمده بودند، دراین ترجمه حذف و یا جا بجا شده اند. در این ترجمه گاه بداهه‌ای فارسی، فرانسه‌ی بداهه را از دشواری در آورده است، معلوم است، ترجمه‌ی بداهه دیگر بداهه نیست 
 

 

                                      درباره‌ی تخته های سیاه ازبداهه

        L’œil écoute (چشم گوش میکند )، فستیوال معروف، برنامه های خود را در سال ۱۹۹۴  (۱۳۷۳ شمسی) به مدت یک هفته به کارهای يد الله رویایی اختصاص داده بود که در بخشی ازآن  نقاش معروف ایرانی حسین زنده‌رودی نیز با کارهایش او را همراهی می‌کرد، وبا شرکت موسیقی‌دان وپیانیست معروف فرانسوی "دومی نیک پره شه"[1].

  )Performanceبداهه‌کاری نمایشی‌ترين برنامه‌ی این فستیوال بود. بداهه‌سازی در برابر مردم بود ،( پرفورمانس ویا آفرینش علنی ومستقیم، که در شب پانزدهم اکتبر برگزار شد و تا نیمه‌های شب ادامه یافت و در آن، نقاشی و شعر و موسيقی با هم و همزمان آفرینش ِهنری می‌کردند. حسین زنده‌رودی یک بوم نقاشی رنگ و روغن چهل متر مربعی را  در ظرف سه ساعت کار بی وقفه و پر تحرک به شیوه‌ی خود نقاشی کرد : گل سرخ‌های مصنوعی بر زمینه‌ی آبستره از رنگ روغن با مواد و مصالح مختلف، و اشياء و ابزاري که قبلاً سفارش داده بود. به هنگام خلق این اثر هیجان تماشاگران کمتر از هیجان خود نقاش نبود که روی بوم بزرگ خود به هر سو می‌دوید ورنگ ها و مونیوهایش را جا بجا می‌کرد. زنده رودی نام این بوم چهل متر مربعی را «گلستان» گذاشت که درواقع یک بازسازی از شعر لبریخته  ۱۵۵ (بسیارباغ های کیهانی/درسنّ  ِسقف رسیدندو/ سقف ماند ...) است. شعری که در کاتالوگ وآفیش فستیوال هم آمده بود.


يد الله رویایی در سالن دیگر موزه کارهای نقاش ونوازنده پيا نو را که روی اکران تله‌ویزیون پخش می‌شد همراه با مردم دیگر می‌دید، و در ارتباط با آنها کلمه‌ها وگفته‌هايی را بر تخته‌ی سیاه می‌نوشت و یا در ميكروفون می‌خواند، که به نوبه‌ خود روی اکران تله ویزیون در سالن‌های دیگر ِموزه پخش می‌شد. او بعضی از بداهه‌نویسی‌هایش را روی کلمه‌هايی که مردم برای او می‌فرستادند می‌کرد و گاه بر طومارهای کاغذی که بر دیوارهای موزه آویخته بودند می‌نوشت، خط می‌زد ، پاره می‌کرد،برزمین می‌انداخت ، و گاه جلوی دوربینی که او را تعقیب می‌کرد می‌گرفت و تماشاگران هم .برمی‌داشتند،و یا از هوا می‌گرفتند، و یا به امضای شاعر می‌رساندند
صدا و کلمات شاعر که در سالن‌های دیگر موزه پخش می‌شد، گاه پیانیست، که خود در ح

ال بداهه‌نوازی بود، آنها را می‌گرفت و با صدای خود تکرار می‌کرد .همچنانکه در سالن ِنقاشی آنهایی که به رفتار زنده‌رودی بر بوم بزرگِ گسترده .بر سطح سالن، می‌نگریستند، گوش به شعر هم می‌سپردند
کانال
۳ تله‌ویزون فرانسه از این پرفورمانس و نمایش هنری ِسه ساعته یک ویدیو کاست یک ساعته تهیه کرده است با عنوان «دعوت به موزه»[2]
رویایی بخشی از بداهه نویسی‌های آن شب ِخود را، به ترجمه‌ی خود، برای " شبکۀ آفتاب " فرستاده است.

[1] Dominique Preschez.


تختۀ سیاه از بداهه ۱

  نگاه می کنم
نگاه می نویسم
 اتفاق می نویسم

خیال، پَست نیست
 خیال ِ پَست می نویسم
 شکست می نویسم 
حیرت و هراس دوست،
 دشمن  با من می آید
 دشنام و نام با هم می آیند
 فرار می نویسم
شکار آشکار
 گیر
 و
 دار می نویسم
فرار در فرار می نویسم
میان کوچه    او من است
میان کوچه من  شکارما ومن
  کوچه طرح ِ درهم ِ فرار
   شکارچهره   چهرۀ شکار
 
 موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994                                                                            
            ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر ٢٠١٢                                                                            

                                                                       
تخته سیاه از بداهه ٢

 می دوم
 جلوتر از خود
 جلوتر از تن
 من و تن هردو می دویم
هردو برق  هردو باد
 هردو برق و باد
 هردو گربادِ شن
 می دویم
کنار هم
جلوتر از خود و جلوتراز تن
 مثل فکر کنار فکر

 تا شدم   
 روی نیمکت   
  غیابِ حرف، عذاب من
 نیمکت هویتِ عذاب می شود
 تابِ تن
 بی تابِ تن
 سخن  برهنه ام نمی کند

 میان مشت ضربه
 میان ضربه مشت

 دشنام و نام با هم می آیند
 توهین و تا باهم
 تا می شوم    دوپلک
 و در صدای ضربه صدا می شوم    دوحرف    دوخوانا

 دست رد
 به لب که بگذرد
 بنای حرف
به روی لب خراب می شود
دندان‌‌ْنوشته دستْ‌نوشته
بر تخته حرفی ناخوانا را می خوانم
 نیمکت
 خوانا                   
 نیمه کت 
 ناخوانا                  
 میان مشت  ذره آفتاب می شود
                                                                  
موزه برنه، پرفورمانس، پانزده اکتبر 1994                                                                                        
 ترجمه به فارسی و بازسازی از مؤلف، نوامبر ٢٠١٢                                                                                           
 
پانویس : *  بخش اول این "تخته های سیاه از بداهه" را می توانید در همین بلاگ، پست ژولای 2006 ، بخوانید  

décembre 17, 2012

تواناتر ازایمان، شعر

آرش عزیز ،

شعر مُسری شده است، و گریزناپذیر. مردم از هر چه رو برمی‌‌گیرند روئی به شعر دارند. وایمان شان را به این تواناترازایمان می‌‌دهند.   ما با دلیل و برهان نمی‌‌توانیم با زندگی‌ طرف بشویم. خیالِ ما و خوابِ ماست  که با واقعیتِ روبرو، روبرو می‌شود. که آن را درخود حذف ویا از خود غنی می‌کند،              

 شعرحجم هم در دوره‌ای که شکل می‌‌گرفت چندی را از دور خارج کرد و چندانی را داخل. برای شعر دریچه‌ای شد تا پَربگیرد : رهایی ازتعهد و، ازحزب و، از مَرام . و شعرمعاصرما، که خود را آن روز‌ها "زبان ِزندگی‌" می‌‌خواست، از آن پس یکسره به "زندگی‌ ِزبان" پناه برد.

آن روز‌ها نادرپور در مجلۀ "سخن"، از "شعر و زندگی‌" می‌‌نوشت و شاملو از "شعری که زندگی‌ است".  آنها زندگی‌ و شعر را به جای آنکه یکی‌ کنند دو تا می‌ کردند، چون دوتا می‌‌دیدند. و چون دو تا می‌‌دیدند نمی‌‌توانستند واقعیتِ روبرو را، به نفع شعر حذف کنند. حالیکه استعاره حذف بود، استعاره حرکت بود. نه شباهت نه روایت، و نه البته سیاست.        سیاست؟اوه!                                                                                                                                                                                                                                               دوست تو کسرائی حزبی شد، مثل سایه، هردو مردان موفقی‌ شدند، که شاعری اگر‌‌نمی‌کردند موفق‌تربودند. والبته‌ توده‌ای تر!  

 دیگر نمی‌‌شود نظامی پیدا کرد. کحا رفته؟

                                                                                .                                                                                                                                                                             تا وقت دیگر  قربانت                              

décembre 4, 2012

فساد اداری، یا فساد نشر؟



halakat2.jpg
ولاکن ناشرِچاپ دوم ترجیح داده است که بجای "چاپ دوم" بنویسد: چاپ اول، آنهم با حذفِ نام زنده یاد رضا همراز، ونیز نام آرش جودکی ازپشت جلد. چرا؟ راستی چرا؟ چه نفعی داشته است؟ نفع یا بی مسؤولیتی، این سرپوشی در اختفاء تاریخ ِاتشار، خوانندۀ جوان امروز را به بیراهه می برد (برده است) وحتی، در زمینۀ مستنداتِ تاریخی ِاین کتاب، بحث درگرفته است،همراه باجدال های قلمی گاهی . گاهی اندیشیده‌ام که وزارت ارشاد بهتر نیست بجای سانسورِ بی‌امان مؤلف‌ها، کمی‌ هم زیرکی های کاسبکارانۀ ناشررا "سانسور" فرماید؟ وکتابخانۀ ملی‌جمهوری‌ اسلامی‌هم برای یک کتاب دوبار"چاپِ اول" نپذیرد یکی بشماره ثبت 599 درسال 57 و یکی با شمارۀ 2273281 درسال 91 . فساد اداری، یا فساد نشر؟