mars 30, 2014

زبانی در تبعید


آرش عزیز،

کتابخانۀ کوچک من، در روستای کوچک "آنوُرُنویل"*، در مزارع نورماندی، پنجره ای به کوچه داشت. گهگاه دهقانی را می دیدم با بیلی بر دوش، که از کنار پنجره رد می شد، با سلام کوتاهی که بهم می کردیم و لبخندی کوتاه. یک روز به من گفت : "آقای رویائی، من زمین ام را شخم می زنم و می دانم چه چیزی به من می دهد. شما چی ؟ همیشه شما را همین جا می بینم دارید کاغذتان را شخم می زنید. کاغذِ شما چه چیزی به شما برمی گرداند ؟"

هنوز در اینم که چرا آن روستائی آن روز زمین اش را با کاغذ من مقایسه می کرد ؟

چطور می توانستم به دهقان ِ نورماند بگویم که زبان ام را شخم می زنم، وَ زبان من وطن من است، زمین ِمن و سرزمین من است، این کاغذ هم، وطن من را به من پس می دهد وَ برای من همین مبادله کافی ست؟. 

نه، نمی توانستم.  

تا وقت دیگر قربانت

___

Envronville *

 

يداله رويائی @ royai AT orange DOT fr mars 30, 2014 2:14 AM || Balatarin